از میان بحث های فیس بوک: حزب و شورا

Print Friendly, PDF & Email

صفحۀ مباحثات مارکسیستی: به دنبال بحث بسیار مهم رابطۀ حزب و شورا (به ویژه پس از تسخیر قدرت سیاسی به دست طبقۀ کارگر)، دخالتگری های مفیدی صورت گرفته است، از جمله پاسخ ارسالی زیر (از آرام نوبخت) که برای تدقیق بیش تر بحث منتشر می کنیم:

***

نگاهی به رابطۀ حزب و شورا با اتکا به تجربۀ انقلاب اکتبر

حزب سیاسی طبقۀ کارگر به مثابۀ ابزار تسخیر قدرت، نمی تواند همان ساختار و کارکرد حزب پس از تسخیر قدرت به دست طبقۀ کارگر را داشته باشد، به این دلیل روشن که پس از تسخیر قدرت، این بار یک پارامتر نوین مطرح می شود و آن طبقۀ کارگری است که نقداً بر مبنای الگوی شورا حاکمیت خود را مستقر ساخته است. در این جا با اتکا به تجربیات پیش و پس از انقلاب اکتبر، می توانیم نگاهی به رابطۀ حزب و شورا داشته باشیم.

دورۀ پیش از تسخیر قدرت سیاسی

تا جایی که به دورۀ پیش از انقلاب و تسخیر قدرت سیاسی بازمی گردد، دقیقاً این وظیفۀ حزب سیاسی طبقۀ کارگر است که این طبقه را به سوی تسخیر قدرت سیاسی و سرنگونی سیادت بورژوازی رهبری کند. در این جا یک نکتۀ مهم را باید به یاد داشت و آن این که شوراهای شکل گرفته در مقاطع اعتلای انقلابی، یا بهتر بگوییم رهبری و خط سیاسی این شوراها، الزماً کمونیستی و انقلابی نیست. به بیان دیگر در درون خود شوراها نیز گرایش های مختلفی وجود دارد که گرایش کمونیستی تنها یکی از آن هاست. و این دقیقاً وظیفۀ حزب انقلابی طبقۀ کارگر است که برای تقویت گرایش کمونیستی، رهبری راست این شوراها را افشا و خط صحیح انقلابی را به بدنۀ آن منتقل کند؛ شوراها بدون این ستون فقرات خود، قادر به کسب قدرت نخواهند بود، و حتی می توانند در خدمت بورژوازی و در تقابل با جنبش طبقۀ کارگر قرار بگیرند. این موضوع را دقیقاً می توان در وقایع موسوم به «روزهای ژوئیه» ۱۹۱۷، یعنی زمانی که حکومت موقت کرنسکی همچنان بر سر کار بود اما آخرین نفس های خود را می کشید، مشاهده کرد.

شرایط جنگی، کمیابی و گرانی شدید مواد غذایی و سیاست های حکومت موقت مبنی بر امتناع از اعطای زمین به دهقانان مناطق روستایی و حومه و همین طور تصمیم به تداوم حضور روسیه در جنگ جهانی اول، همگی موجب شد که تودۀ عظیمی از کارگران، سربازان و ملوانان در روزهای سوم تا هفتم ژوئیه (۱۶ تا ۲۰ ژوئیه طبق تقویم جدید) علیه حکومت موقت به خیابان های پتروگراد بریزند. حکومت نیز با به کارگیری هزاران افسر پلیس، سربازان، نیروهای قزاق و گروه «صدهای سیاه»، تظاهرات را به وحشیانه ترین شکل ممکن درهم شکست به طوری که قریب به ۷۰۰ کشته و زخمی و صدها بازداشت درپی داشت. لنین که در آوریل ۱۹۱۷ به روسیه بازگشته بود، مخفی و سپس به فنلاند متواری شد و حکومت کرنسکی نیز به شایعانی مبنی بر جاسوسی او برای دولت آلمان دامن زد. سایر رهبران بلشویک نیز مانند تروتسکی، کامنف و لوناچارسکی بازداشت شدند.

در تب و تاب «روزهای ژوئیه»، شوراها در دست عناصر سازش کار و راست، و به واسطۀ آن در جبهۀ خدمت به بورژوازی قرار داشت و درست به همین دلیل در تقابل با تظاهرات توده ای قرار گرفت.

پس از همین تجربه بود که بلشویک ها (هرچند بدون حضور لنین، تروتسکی، کامنف، زینوویف) در کنگرۀ مشترک خود (اساساً حول تزهای لنین) به تاریخ ۲۶ ژوئیه (طبق تقویم قدیم)، که در واقع کنگرۀ ششم حزب بلشویک به شمار می رفت، به درستی بحث تعلیق موقت شعار «تمام قدرت به دست شوراها» را مطرح کردند. چرا که واضح بود در چنین شرایطی، این شعار به معنای اخص واگذاری قدرت و تثبیت آن در دست عناصر مماشات جو و حامی بورژوازی بود. تروتسکی در کتاب «تاریخ انقلاب روسیه» به طور فشرده این موضوع را به تفصیل توضیح می دهد که چکیده ای از آن را در این جا می آوریم:

«کنگره ضمن تأکید بر ضرورت آمادگی توده ها برای قیام مسلحانه، و قراردادن وظیفۀ توضیح این ضرورت به توده ها در دستور روز، در عین حال تصمیم گرفت که شعار مرکزی دورۀ پیشین را- یعنی انتقال قدرت به دست شوراها- از برنامۀ کار حذف کند … لنین با مقالات، نامه ها و گفتگوی خصوصی اش راه را برای این تغییر شعار باز کرده بود.

انتقال قدرت به شوراها در مفهوم بلافصلش، به معنای انتقال قدرت به سازش کاران بود… دیکتاتوری کارگران و سربازان از همان روز بیست و هفتم فوریه واقعیت یافته بود. اما کارگران و سربازان از این واقعیت آگاهی تام و تمام نداشتند. آنان قدرت را به سازش کاران تفویض کرده بودند، و اینان نیز به نوبۀ خود قدرت را به بورژوازی واگذار کرده بودند. بلشویک ها در محاسبات خود پیرامون تکامل مسالمت آمیز انقلاب، امیدوار نبودند که بورژوازی داوطلبانه قدرت را به کارگران و سربازان واگذار کند، بلکه انتظار داشتند که کارگران و سربازان به موقع نگذارند که سازش کاران قدرت را به بورژوازی تسلیم کند … روزهای ژوئیه اوضاع را از ریشه دگرگون کرده بود. قدرت از شوراها به دست دار و دستۀ نظامی ای افتاده بود که با کادت ها و سفارتخانه ها تماس نزدیک داشتند، و کرنسکی را فقط به عنوان یک انگ تجارتی دمکراتیک تحمل می کردند… از سوی دیگر، از این لحظه به بعد، این که آیا بلشویک ها می توانستند از طریق انتخابات مسالمت آمیز در آن شوراهای عاجر به اکثریت برسند، مورد تردید قرار گرفته بود و برخی حتی آن را بعید می دانستند … در تحت چنین شرایطی امکان نداشت بتوان از انتقال مسالمت آمیز قدرت به طبقۀ کارگر سخن گفت. معنای این امر برای بلشویک ها چنین بود: باید برای قیام مسلحانه آماده شویم. تحت کدام شعار؟ تحت شعار صادقانۀ تسخیر قدرت به دست طبقۀ کارگر و دهقانان تهدیست. وظایف انقلابی را باید در شکل عریانش عنوان کنیم. جوهر طبقاتی مسأله را باید از درون شکل مبهم شورایی اش بیرون کشیم. این کار به منزلۀ تخطئۀ نفس شوراها نبود. طبقۀ کارگر، پس از تسخیر قدرت ناگزیر باید دولت را بر پایۀ الگویی شورا سازمان بدهد. اما آن شوراها متفاوت می باشند، و وظیفۀ تاریخی شان در قطب مخالف وظیفۀ تدافعی شوراهای سازش کار قرار می گیرد.

لنین زیر نخستین شلیک افترا و حمله چنین نوشت: “شعار انتقال قدرت به شورها، اینک یقیناً به دن کیشوت بازی و به شوخی می ماند. این شعار در عینیتش چیزی جز فریب مردم نیست، و این توهم را القا می کند که کافی است شوراها میل به تصرف قدرت کنند و یا قطعنامه ای در این جهت به تصویب برسانند تا قدرت به آنان تقدیم شود. گویی حزبی که با کمک به دژخیمان حیثیت خود را بر باد داده است در شورا نبوده و نیست! گویی ما می توانیم چیزی را که بوده، نبوده وانمود کنیم!”

درخواست انتقال قدرت به شوراها را مردود اعلام کنیم؟ در بدو امر این پیشنهاد حزب را تکان داد- یا بهتر بگوییم تهییج گرانِ حزب را تکان داد. زیرا این تهییج گران در سه ماه گذشته چنان با این شعار مردم پسند اخت شده بودند که آن را کم و بیش با تمامی محتوای انقلاب یکسان می دانستند…»

بنابراین شرایط عینی روزهای ژوئیه، یعنی تقابل شوراهای در دست عناصر راست با توده های کارگر، سرباز و دهقان، و همین طور هشدار و خط انقلابی صحیح و کاملاً به موقع حزب بلشویک، بستری را فراهم کرد تا بدنۀ این شوراها خود درتقابل با رهبران سازشکار قرار بگیرند:

«پس از درگیری توده ها با شوراها در ماه ژوئیه و پس از آن که توده ها شوراها را ابتدا مخالفان منفعل و سپس دشمنان فعال خود یافتند، این تغییر شعار خاک مستعدی در آگاهی آنان پیدا کرد … حال کارگران و سربازان پیشرو احساس می کردند که: حالا دیگر قدرت را نباید به شوراهای تزرتلی عرضه کنیم، اکنون باید قدرت را در دست خود بگیریم»

با گذشت زمان و نزدیک شدن به مقطع انقلاب اکتبر، بر مبنای همین دخالتگری های بلشویک ها بود که نهایتاً تناسب قوا به نفع گرایش کمونیستی شوراها تغییر کرد؛ یعنی شوراهایی که در اوایل ماه ژوئیه، به ابزاری علیه طبقۀ کارگر تبدیل شده بودند، این بار به ابزاری علیه بورژوازی چرخش کردند:

«آخرین روزهای ماه اوت، نوسان شدید دیگری در تناسب نیروها ایجاد کرد، منتها این بار از راست به چپ، توده ها که بار دیگر گام به میدان نبرد نهاده بودند، بدون دشواری چندانی، موفق شدند شوراها را به همان موقعیتی بازگردانند که پیش از بحران ژوئیه اشغال کرده بودند…

لنین بلافاصله جوهر موقعیت جدید را دریافت و برداشت های لازم را از آن به عمل آورد. در روز سوم سپتامبر، لنین مقالۀ ارزشمندی نوشت موسوم به «دربارۀ سازش کاران». او اعلام کرد که نقش شوراها بار دیگر دگرگون شده است: در اوایل ماه ژوئیه شوراها ابزار مبارزه علیه طبقۀ کارگر بودند. حال در پایان ماه اوت به ابزار مبارزه علیه بورژوازی تبیدل شده اند. شوراها دوباره کنترل نیروهای نظامی را به دست گرفته اند»

سازش کاران حاضر نبودند همان طور که در ماه مارس، یعنی زمان سقوط تزار قدرت را از طبقۀ کارگر به بورژوازی انتقال داده بودند، این بار مانند یک تسمۀ نقاله قدرت را از بورژوازی بگیرند و به طبقۀ کارگر انتقال دهند:

«به این دلیل شعار “قدرت به دست شوراها” بار دیگر در تعلیق نگاه داشته شد. اما این تعلیق دیری نپایید: ظرف چند روز بعد، بلشویک ها در شورای پتروگراد، و سپس در چند شورای دیگر، به اکثریت رسیدند. از این رو عبارت “قدرت به دست شوراها” این بار از دستور روز کنار نرفت، بلکه معنای دیگری پیدا کرد: تمام قدرت به دست شوراهای بلشویک. آن شعار در این شکل خاص دیگر ابداً نمی توانست به معنای تکامل مسالمت آمیز باشد. حزب از طریق شوراها و به نام شوراها در راه قیام مسلحانه افتاده بود»

همین واقعۀ تاریخی نشان می دهد که اهمیت حزب انقلابی طبقۀ کارگر تا چه اندازه برای رهبری شوراها به سوی تسخیر قدرت سیاسی و تقویت گرایش کمونیستی در درون آن حیاتی است.

دورۀ پس از تسخیر قدرت سیاسی

در بحث قبلی اشاره شد که در این دوره، اگر حزب بخواهد در مقابل شوراهایی قرار بگیرد که نقداً در قدرت هستند، اساساً موضوعیت و هدف اولیۀ خود را نقض کرده است، و اگر بخواهد در تکمیل و تقویت شوراها قرار بگیرد، نمی تواند همزمان و به طور موازی دارای وزن برابر با شورا باشد.

می توان پس از انقلاب، حزب را حفظ کرد، اما مهمترین وظایف قبلی حزب این بار به عهدۀ شوراها قرار خواهد گرفت. حزب محل تجمع آگاه ترین و مبارزترین پیشروان طبقۀ کارگر است، اما اگر شوراهای کارگری و محلات از حضور این افراد محروم بمانند، به راستی چه کسی و با اتکا به چه تجربیات و دانش سوسیالستی می تواند خط و خطوط شوراها را تصحیح و تکمیل کند. یا حزب باید خواهان عضویت اعضای خود در شوراها باشد، که به این ترتیب در عمل خود را در شوراها حل کرده است، و یا اتخاذ بهترین مواضع و پیشرفته ترین تاکتیک ها و دانش سوسیالیستی و انقلاب را برای خود منحصراً محفوظ نگه دارد که در این صورت به تقابل با شوراها و نقش آن ها کشیده می شود.

به همین دلیل است که ما نه از انحلال حزب به طور کلی، بلکه از انحلال آن در یک ظرف مشخص یعنی «شورا» صحبت می کنیم و معتقد هستیم که خود تجربۀ پیروزی انقلاب اکتبر (در سال های ۱۹۱۷ و ۱۹۱۸) این را اثبات می کند (۱). یعنی در این مقطع شما به وضوح می بینید که حزب، شورا و دولت کارگری نه سه نهاد مجزا و در تقابل با یک دیگر، بلکه یک کل یکپارچه و در هم ادغام شده بوده اند. به طوری که تصمیم شورا، عملاً در آن واحد تصمیم حزب و تصمیم دولت کارگری بوده است. پیش از باز کردن این بخش، بد نیست که مختصراً به خود ساختار شوراهای روسیه پس از انقلاب اشاره ای بکنیم.

در آن مقطع شوراها به دو شکل متمایز از هم وجود داشتند. شوراهای محلی، که کمون های روستایی را در دهات و کارگران کارخانجات را در شهرها سازمان می دادند. زمانی که از «قدرت شورایی» صحبت می شد، در واقع این شوراها مدّ نظر بودند. این شوراهای کوچک، مدل و الگوی دمکراسی مستقیم بودند.

منتها شوراهای بزرگ تری هم بودند که وقتی در متون تاریخی نگاه می کنید با نام «شورای نمایندگان کارگران، دهقانان و سربازان» رو به رو می شوید. طبق قانون اساسی، عالی ترین مرجع تصمیم گیری، «کنگرۀ سراسری شوراهای روسیه» بود. تاجایی که حافظه هم یاری می کند، هر ۲۵ هزار نفر در شهرها و هر ۱۲۵ هزار نفر در روستاها، یک نماینده در کنگره داشتند. این کنگره، «کمیتۀ اجرایی مرکزی» متشکل از ۲۰۰ نماینده را برای رتق و فتق امور میان دو کنگره انتخاب می کرد. این کمیتۀ اجرایی هم، «شورای کمیساریای خلق» را انتخاب می کرد که وظیفه اش مدیریت عمومی بیانیه ها، فرامین، قطعنامه ها و دستورات بود.

طبق قانون اساسی کسانی که از طریق کار مولد و مفید برای جامعه امرار معاش و زندگی می کنند، سربازان و معلولین حقّ رأی داشتند. یعنی همه به استثنای تجّار خصوصی، کشیش ها و روحانیون، کسانی که دیگران را به کارمزدی می گیرند و رانت خواران.

اکنون باز می گردیم به رابطۀ حزب و شورا در این مقطع (۱۹۱۷-۱۹۱۸). دست کم دو واقعۀ تاریخی بسیار مهم وجود دارد که اتهام «قدرت گیری حزب به جای طبقۀ کارگر» را قطعاً کنار می زند و به عکس نشان می دهد که حزب ضمن حفظ موجودیت مستقل خود، در خود شوراها نیز حل شده بود.

مثلاً یکی از بزرگ­ترین مشکلاتی که در دورۀ بعد از تسخیر قدرت سیاسی به دست شوراها رخ داد، مسألۀ معاهدۀ «صلح برست-لیتوفسک» بود که به دلیل موقعیت سخت روسیۀ شوروی، تحت فشار قوای امپریالیستی به امضا رسید. از آن جا که روسیه در شرایط دشوار اقتصادی-اجتماعی بود، ارتشی برای نبرد نداشت و غیره، مذاکرات صلح از ۹ (۲۲) دسامبر ۱۹۱۷ با نمایندگان آلمان و امپریاتوری اتریش-مجارستان در شرایط کاملاً نابرابر آغاز شد. این مشکل باعث شد که هم در داخل حزب بلشویک و هم شوراها جناح های مختلفی در ارتباط با حلّ این مسأله شکل بگیرند.

مثلاً بوخارین به عنوان نمایندۀ «کمونیست های چپ» از تاکتیک آغاز یک جنگ فوری انقلابی دفاع کرد. لنین در نقطۀ مقابل از تاکتیک «صلح فوری» بدون فوت وقت دفاع کرد و در تلاش بود تا دیگران را به امضای معاهدۀ صلح متقاعد کند. تروتسکی موضعی بینا بینی اتخاذ کرد، یعنی تاکتیک «نه جنگ، نه صلح». در این بین کسانی مانند زینوویف و استالین هم در ظاهر امر پشت موضع لنین یعنی «صلح فوری» قرار گرفتند، منتها این برای آن ها به معنا صلح به هر قیمتی بود، حتی اگر منجر به تضعیف جنبش در غرب بشود، یعنی دیدگاهی مغایر با انترناسیونالیسم. درحالی که لنین از تاکتیک صلح فوری دقیقاً به نفع انقلاب جهانی دفاع می کرد و به وضوح همان طور که در صورت جلسۀ کمیتۀ مرکزی مورخ ۱ (۲۴) ژانویۀ ۱۹۱۸ آمده است، لنین عنوان کرده بود که چنان چه وقفه در مذاکرات صلح به تکامل و رشد فوری جنبش آلمان منجر شود، ما باید خودمان، یعنی قدرت شورایی روسیه را قربانی و فدا کنیم، چون انقلاب آلمان نیرویی عظیم تر از ما خواهد بود.

به هر حال لنین در اقلیت ماند و شوراها که خواهان جنگ بودند در این فاصله تاکتیک «نه جنگ، نه صلح» تروتسکی را پذیرفتند. لنین نهایتاً زمانی اکثریت را در کمیتۀ مرکزی پیدا کرد که ارتش آلمان دست به حمله زد و تا اوکراین بدون هرگونه مقاومت پیش روی کرد. زمان از دست رفت و آلمان که موقعیت ممتازتری داشت، آغاز به اعمال فشار برای صلح کرد. در این جا لنین اعلام کرد که شعار کمک به انقلاب آلمان از طریق قربانی کردن قدرت شورایی روسیه متأسفانه دیگر پوچ و به یک شعار هیجانی انقلابی تبدیل شده است. تروتسکی هم از مصالحه صحبت کرد هرچند که هنوز به طور کامل قانع نشده بود. انتهای روز، قطعنامۀ لنین تصویب شد و معاهدۀ صلح در تاریخ سوم مارس به امضا رسید.

بنابراین تا به این جا مشخص است که لنین، به عنوان یکی از رهبران اصلی انقلاب اکتبر، هم در برابر حزب و هم در برابر شوراهای کارگری، در اقلیت باقی می ماند، و نهایتاً با گذشت زمان و تغییر شرایط، اکثریت حزب و همان طور که خواهیم دید، اکثریت شوراها نظر او را در مورد ضرورت امضای معاهده می پذیرند.

معاهده به امضا رسید، منتها تصویب نهایی آن در کنگرۀ چهارم شوراها (۱۵ مارس ۱۹۱۸) صورت گرفت. دقیقاً در قطعنامۀ پذیرش معاهدۀ برست-لیتوفسک آمده است که «کنگره، معاهدۀ به امضا رسیده توسط نمایندگان ما را در برست-لیتوفسک مورخ ۳ مارس ۱۹۱۸، تأیید (تصویب) می نماید». معنای این امر آن است که اگر شوراها به هر دلیل این تصمیم را نمی پذیرفتند، بلشویک ها به عنوان نمایندگان آن ها باید معاهده را فسخ می کردند.

این نمونه ای است که نشان می دهد چه طور تصمیم گیری بر سر حساس ترین و کلان ترین مسائل کشور، شوراها تصمیم می گیرند و این تصمیم به وسیلۀ نمایندگان آن ها اجرایی می شود.

مورد دیگر، مسألۀ مجلس مؤسسان است. بلشویک ها همیشه در برنامۀ خود در کنار شعار «تمام قدرت به دست شوراها»، مسألۀ «مجلس مؤسسان» را هم درنظر داشتند. منتها هر چه قدر که روزهای اکتبر نزدیک می شد، هرچه قدر که قدرت شورایی نقداً خود را نشان می داد، لنین به درستی با فراخواندن مجلس مؤسسان در این شرایط مخالف بود. با این حال شوراهایی که مدت ها این شعار را شنیده و پذیرفته بودند، خواهان برگزاری مجلس مؤسسان بودند. این جا هم نظر لنین و بلشویک های هوادار او (به عنوان یک جناح) مغلوب تصمیم شوراها شد. تنها پس از آن که مجلس مؤسسان ماهیت بورژوایی خود را با شعار «تمام قدرت به دست مجلس مؤسسان» و عدم به رسمیت شناختن قدرت شورایی را بروز داد، زمینه برای انحلال آن فراهم آمد.

بنابراین مسأله این است که شوراها در مورد مهم ترین امور دست به تصمیم گیری می زدند؛ بلشویک ها به عنوان نمایندگان آن ها اکثریت را داشتند و بنابراین تصمیم نهایی شورا، همان تصمیم رهبران بلشویک بود (این را هم نمی توان گناه آن ها دانست که اکثریت را در شوراها داشتند!) این رهبران بلشویک در داخل حزب هم بودند، یعنی تصمیم مصوب شورا، همان تصمیم حزب بود. این نمایندگان حزبی به نیابت از شوراها در بدنۀ دولت هم بودند، یعنی تصمیم حزب همان تصمیم دولت نیز بود. بنابراین شما می بینید که در یکی دو سال نخست انقلاب چگونه شوراها، حزب و دولت کارگری یک کلّ یک پارچه بودند و سه تصمیم مختلف در تقابل با هم صورت نمی گرفت. تصمیم شورا، همان تصمیم حزب و تصمیم حزب، همان تصمیم دولت کارگری بود.

با تشکر،

آرام نوبخت

۸ تیرماه ۱۳۹۳

(۱) پانوشت: در این جا تمرکز بر روی همین قطع است. چرا که در سال های بعدی، به دلایلی مانند وقوع جنگ داخلی؛ نابودی اعضای اتحادیه های کارگری، شوراها و کادرهای برجستۀ حزب بلشویک و خلاصه موتور محرکۀ انقلاب؛ همین طور شکست انقلاب های جهانی و انزوای روسیه؛ و نهایتاً برخی اشتباهات رهبران بلشویک (از جمله لنین و تروتسکی)؛ زمینه های بروز بوروکراسی و ایفای نقش حزب به جای طبقۀ کارگر پدید آمد. پس از تثبیت بوروکراسی استالینیستی بود که تمامی این اشتباهات، تئوریزه شد و تداوم یافت. برای اطلاع بیش تر نگاه کنید به:

آرام نوبخت

از بنیان‌گذاران «گرایش بلشویک لنینیست‌های ایران» و ساکن انگلستان.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

+ 89 = 93