آیا انقلاب به نابرابری پایان خواهد داد؟

Print Friendly, PDF & Email
پال داماتو / برگردان: آرام نوبخت
در تمام انقلاب های گذشته، اهدافی عام از سوی سازندگان انقلاب طرح می شد که تفاوت های اساسی آنان را پنهان می ساخت. رجوع به منافع «بشریت»، «مردم» یا «ملت»، این حقیقت را کتمان می کرد که نیروهای طبقاتی متقاوتی، با ایده های متفاوتی دربارۀ اهداف انقلاب در کار هستند.

در انقلاب فرانسه که سال ۱۷۸۹ آغاز شد، شعار «آزادی، برابری و برادری» هم تجّار ثروتمند و هم کهنه ­جمع­کن های فقیر، دهقانان خُرد و کفاشان را در برابر «رژیم کهنۀ» سلطنت و زمین­داران ثروتمند جمع می کرد.

پیامد این مبارزه، گرچه از پایین و به دست فقرای پاریس به حرکت واداشته شد، خلق جامعه ای بود که در آن «آزادی»، به آزادی سرمایه دار برای استثمار کارگر بدل شد؛ و «دمکراسی»، به آزادی ثروتمندان در استفاده از ثروت خود برای خرید نفوذ و قدرت سیاسی.

انقلاب، فرانسه را از رسته های اجتماعی* آزاد کرد و نه از تقسیم طبقاتی. برابری ای صوری ایجاد کرد که نابرابری واقعی را پنهان می کرد. «آناتول فرانس»، نویسندۀ فرانسوی نوشت که «مساوات در برابر قانون، فقیر و غنی را از خوابیدن زیر پل ها، دریوزگی در معابر عمومی و یا دزدیدن قرص نانی، ممانعت می کند».

مارکس این را «انقلاب بورژوایی» نامید، از این رو که چنین انقلابی منجر به استقرار قدرت یک طبقۀ جدید از تجّار، بانکداران و صنعتگران (یعنی «بورژوازی») شد که قدرت اقتصادی شان در زهدان جامعۀ فئودالی رشد کرده، اما به خاطر نظام سلطنتی-فئودالی از اهرم های قدرت دولتی بی بهره مانده بود.

سوسیالیسم تنها بر خلاف این فرایند می تواند زاده شود. سوسیالیسم نمی تواند به عنوان یک نظام اقتصادی در زهدان سرمایه داری رشد کند. سرمایه داری تنها شرایط اقتصادی، یعنی ثروت مادی وافری را خلق می کند که سوسیالیسم را امکان پذیر می سازد.

انقلاب بورژوایی، یک انقلاب سیاسی است که یک طبقۀ اقتصادی پیش­تر قدرتمند را به قدرت می رساند. اما مادام که سرمایه داری به حیات خود ادامه می دهد، طبقۀ کارگر- یعنی طبقۀ تولیدکنندگانی که ثروت سرمایه دار وابسته به کار آن است- به لحاظ اقتصادی مطیع و فرمانبردار باقی می ماند. کارگران نمی توانند به تدریج قدرت اقتصادی خود را به همان صورت افزایش دهند که بورژوازی تا پیش از تسخیر قدرت سیاسی چنین کرد.

مبارزات صنفی می توانند درجۀ استثمار را تغییر دهند، اما قادر نیستند آن را ملغا کنند. طبقۀ کارگر نخست باید قدرت سیاسی را تسخیر، و سپس از همین قدرت برای دگوگونی های اقتصادی و اجتماعی جامعه استفاده کند. اما با این کار، همان اساس و بنیانی را نابود می کند که طبقات- و دولتی که بر آن اتکا دارند- بسته به آن به بقای خود ادامه می دهند.

بورژوازی حاکمیت خود را به عنوان رهایی عمومی بشریت جا زد، اما این حقیقت نداشت. بلکه طبقۀ کارگر، همان طور که مارکس و انگلس نشان دادند، حقیقتاً یک «طبقۀ جهان­شمول» است، که رهایی آن به معنای رهایی همه خواهد بود. همان طور مارکس نوشت: «آیا این بدان معناست که پس از سقوط جامعۀ کهن، یک سلطۀ طبقاتی جدید وجود خواهد داشت که در یک قدرت سیاسی جدید به اوج می رسد؟»

مارکس پاسخ داد: «شرط رهایی طبقۀ کارگر، الغای همۀ طبقات است… طبقۀ کارگر… اجتماعی را جانشین جامعۀ مدنی کهنه خواهد کرد که فاقد طبقات و آنتاگونیسم آن ها بوده و دیگر در واقع قهر سیاسی ای وجود نخواهد داشت، زیرا درست همین قهر است که مظهر رسمی آنتاگونیسم طبقاتی در درون جامعۀ مدنی به شمار می آید» .

مارکس و انگلس در «مانیفست کمونیست» نوشتند:

«همۀ طبقاتی که در گذشته به حکومت می رسیدند، می کوشیدند موقعیت هایی را که به چنگ آورند، تحکیم بخشند و سراسر جامعه را تابع شرایطی سازند که شیوۀ آن ها را در زمینۀ تملک حفظ کند، ولی پرولترها تنها در صورتی می توانند نیروهای مولد جامعه را به کف آرند که شیوۀ کنونی خویش را در زمینۀ تملک و بدین سان همۀ شیوه هایی را که تاکنون در زمینۀ تملک وجود داشته است، براندازند…

همۀ جنبش هایی که تاکنون صورت گرفته اند یا جنبش های اقلیت و یا به سود اقلیت بوده اند. جنبش پرولتری، جنبش مستقل یک اکثریت عظیم به سود اکثریت عظیم است. پرولتاریا که در پایین تری قشر جامعه جای دارد، نمی تواند از جا برخیزد و قد برافرازد بی آن که سرپای روبنای مرکب از قشرهای فوقاتی که جامعۀ رسمی را تشکیل می دهند، سرنگون گردد»

* نظام فرانسه تا زمان انقلاب کبیر فرانسه، شامل سه رسته (état) می شد: روحانیون، نجیب زادگان و عوام- مترجم

آرام نوبخت

از بنیان‌گذاران «گرایش بلشویک لنینیست‌های ایران» و ساکن انگلستان.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

+ 77 = 86