منشأ نژادپرستی

Print Friendly, PDF & Email
پال داماتو / برگردان: آرام نوبخت

نژادپرستی- به معنای گزینش یک گروه خاص برای اِعمال ستم، بر مبنای خصوصیات و ویژگی های فیزیکی قابل مشاهده- تاریخی طولانی دارد. تا پیش از عروج نازیسم، تئوری های زیست شناسی دربارۀ برتری «نژاد سفید» بسیار شایع بود؛ همراه با استدلال های متعدد دیگری که برای توجیه خشونت و کشورگشایی استعماری به کار گرفته می شدند. اما آثار پرفروش اخیر، مثل کتاب «منحنی زنگوله ای» (The Bell Curve)، که قصد دارند وجود تفاوت های نژادی ذاتی را در سطح هوش اثبات کنند، نشان می دهند که تا چه حد این عقاید کهنه به میان محافظه کاران بازگشته اند.

وجود شواهد روشن بر خلاف این گفته ها، هرگز مانع از تداوم این نوع علم قلابی نشد. استدلال هایی نظیر آن چه در کتاب «منحنی زنگوله ای» می بینیم، برای توجیه کاهش بودجۀ برنامه های اجتماعی و تبعیض مثبت به کار می روند، و نه خدمت به حقیقت. نژادپرست ها خود را با مطالعاتی راضی می کردند که دربارۀ سربازان وظیفۀ سیاه پوست در دورۀ جنگ جهانی دوم صورت گرفته بودند و نشان می دادند که ضریب هوشی (IQ) آن ها از سربازان وظیفۀ سفیدپوست کم­تر است. اما همان طور که «تئودوسیوس دوبژانسکی» در مقام یک زیست شناس و دانشمند علم ژنتیک خاطر نشان می کند، متوسط ضریب هوشی سربازان وظیفۀ امریکایی-افریقایی شمال امریکا، «بالاتر، و نه پایین تر از سربازان وظیفۀ سفیدپوست در ایالات جنوبی است». تعجبی ندارد که این یافته به عنوان مدرکی دالّ بر این ارائه نمی شود که سفیدپوستان به لحاظ ژنتیکی پست تر از سیاهپوستان هستند.

نژادپرستی، ذاتی نیست؛ بلکه یک اختراع تاریخی است. به علاوه، مفهوم نژاد خود یک اختراع تاریخی و نه واقعیت علمی است. هیچ مبنای ژنتیکی وجود ندارد که بتوان گروه هایی از مردم را طبق برخی ویژگی های فیزیکی سطحی شان انتخاب و با آن ها به عنوان یک نژاد مجزا برخورد کرد. با این وجود، نژاد به عنوان یک مفهوم اجتماعی، بسیار واقعی است، و تأثیری واقعی بر مردم دارد. «اشلی مونتاگو»، می نویسد که «سیاهپوستان امریکا… با محرومیت، ستم، تبعیض، فقر، زاغه نشینی رو به رو شده و عموماً از نوع دوستی بی بهره بوده اند. از این رو تعجبی ندارد که که موفقیت سیاهپوستان و سفیدپوستان، با “سنجش” بر حسب آزمون هایی که سفیدپوستان طبقۀ متوسط را معیار می گیرد، تفاوت های فاحشی داشته و هم­چنان هم دارد».

مزرعه داران «دنیای جدید»، برده داری را به این جهت به کار بستند که کار، کمیاب بود. بومی ها و خدمتکاران اجرتی سفیدپوست، یا به اندازۀ کافی فراوانی نداشتند یا به اندازۀ کافی ارزان نبودند. به گفتۀ «اریک ویلیامز»، مورخ، دلیل اسارت و به بردگی کشاندن افریقایی های سیاه، «اقتصادی بود و نه نژادی». خصوصیات به­اصطلاح «مادونِ انسان» در بردۀ افریقایی، «تنها استدلالات بعدی برای توجیه یک واقعیت اقتصادی ساده بودند». بنابراین همان طور که ویلیامز می گوید «برده داری از نژادپرستی زاده نشد؛ نژادپرستی پیامد برده داری بود».

در «جنوب»، در دورۀ برده داری و پس از آن، نژادپرستی از این بابت در بین سفیدپوستان فقیر تقویت شد که نگذارد ببینند هم خودشان و هم سیاهان، یک استثمارگر واحد دارند: طبقۀ مزرعه داران سفید.

«فردریک داگلاس»، فعال سیاهپوست لغو برده داری، نوشت که «صاحبان برده، با دامن زدن به خصومت کارگر سفید فقیر در برابر سیاهان، موفق شدند از این مرد سفید همان قدر یک برده بسازند که از خود سیاهان… هر دو به دست یک چپاولگر واحد، چپاول می شوند».

ایدئولوژی برتری سفیدها، نه فقط فتوحات قاره ای (بر بومی ها و مکزیکی ها) و بردگی، که همین طور گسترش به آن سوی آب ها در اقیانوس آرام و کارائیب را توجیه می کرد. با ظهور امپریالیسم و استعمار، تلاش هایی صورت گرفت تا به عقاید نژادپرستانه، جلوه ای علمی داده شود. «داروینیسم اجتماعی»- این ایده که انسان ها یک سلسله مراتب ژنتیکی دارند و در رأس آن فاتحین هستند- رایج شد. در مبارزه برای بازارها و مستعمرات، اصل «بقای اصلح» وارد عمل شد- و در این جا «اصلح»، سفیدها بودند. همان طور که «لنس سلفا» می نویسد، «برده داری ناپدید شد، اما نژادپرستی به عنوان ابزاری برای توجیه بردگی میلیون انسان به دست ایالات متحدۀ امریکا، قدرت های مختلف اروپایی و سپس ژاپن باقی ماند».

مارکس در بحث خود راجع به ستم انگلستان بر ایرلند، به ریشۀ این مسأله پرداخت که چرا سرمایه داری نژادپرستی را تا به امرز تقویت کرده و به آن وابسته است:

«در تمامی مراکز صنعتی بزرگ انگلستان، تخاصمی ژرف میان پرولتاریای ایرلند و پرولتاریای انگلستان وجود دارد. کارگر متوسط انگلیسی، از کارگر ایرلندی متنفر است، چرا که او را رقیب خود و عامل پایین آمدن دستمزدها و شاخص زندگی می بیند. نسبت به او نفرت ملی و مذهبی دارد.

او را تاحدودی به همان شکل در نظر می گیرد که سفیدپوست های فقیر ایالات جنوبی امریکای شمالی به بردگان سیاه می نگریستند. بورژوازی این تخاصم را در میان پرولترهای انگلستان، به طور مصنوعی تغذیه و حفظ می کند. می داند که این تفرقه، رمز واقعی حفظ قدرت است.»

همین منطق در نظام سرمایه داری امروز نیز به قوت خود باقی است. هر کسی فقط باید به نژادپرستی عامدانه علیه مهاجرین مکزیکی فکر کند. اگر بتوان به کارگران بومی باورانید که کارگران مهاجر شغل هایشان را تهدید می کنند؛ اگر بتوان کارگران سفید را به تنفر و انزجار از سیاهان واداشت؛ اگر امریکایی های را بتوان قانع کرد که عرب ها و مسلمانان دشمن آن ها هستند، در آن صورت برای کارگران و اقشار تحت ستم اتحاد در برابر دشمن مشترک دشوارتر خواهد شد.

عقاید نژادپرستانه و بیگانه هراسی به نفع کارگران و فقرا، فارغ از هر نژاد و جنسیت یا قومیت، نیست. بلکه استثمارگران را منتفع می کند. چرا که بخش هایی از مردم تحت ستم را وامی دارد باور کنند که منافع مشترکی با استثمارگران خود دارند، تنها به این دلیل که زبان یا رنگ پوست مشترکی دارند. به عنوان مثال برای برخی صنایع، کارگران مهاجر غیرقانونی ایده آل هستند، چون این مهاجرین غیرقانونی قادر به سازماندهی خود نیستند و در ترس دائمی از اخراج زندگی می کنند، در نتیجه به سادگی می توان دستمزدهایی نزدیک به هیچ را به آن ها تحمیل کرد. راه حل، محدود کردن مهاجرت نیست، بلکه سازماندهی کارگران مهاجر در کنار کارگران بومی در مبارزه با دشمن مشترک است.

به لحاظ تاریخی، اتحادیه ها در جنوب، ضعیف ترین اتحادیه ها بوده اند. این موضوع، دستمزدها را نسبت به باقی کشور پایین تر نگاه داشته است. اما دلیل این که چرا اتحادیه ها در جنوب ضعیف بوده اند، دقیقاً به نژادپرستی بازمی گردد. تخاصم سفیدها نسبت به سیاهان رمزی بوده که کارفرمایان در جنوب با آن کارگران را از سازماندهی موفقیت آمیز دور نگاه داشته اند. بنابراین مبارزه با نژادپرستی نمی تواند جدای از مبارزۀ طبقاتی در کلیت خود باشد. شعار قدیمی کارگری به ما می گوید: ضربه به یک نفر، ضربه به همه است. ستم خاصی که بخشی از طبقۀ کارگر با آن رو به رو است، باقی را هم به دنبال خود پایین می کشد. برعکس، حذف آن ستم، رهایی ستم دیدگان، شرط ارتقا و بالا کشیدن همه است.

 

آرام نوبخت

از بنیان‌گذاران «گرایش بلشویک لنینیست‌های ایران» و ساکن انگلستان.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

9 + 1 =