چگونه لنین، مارکس خواند

Print Friendly, PDF & Email
لئون تروتسکی

ترجمه: نسیم صداقت، ویراستار: آرام نوبخت

لئون تروتسکی سال های زیادی را به نوشتن یک بیوگرافی از لنین اختصاص داد، کاری که متأسفانه هرگز توفیق به اتمام آن نیافت. با این حال او فصل هایی را که در رابطه با جوانی لنین بود، تمام کرد که در سال ۱۹۳۶ در فرانسه منتشر شد. بخشی که درمورد نحوۀ مطالعات مارکسیستی لنین می باشد، از یکی از فصل های «مراحل تکامل» این مجلد در ارتباط با زمان جوانی لنین، برگرفته شده است- سردبیران بین الملل چهارم

***

متأسفانه کسی به ما نگفته است که لنین چگونه مطالعات مارکسیستی خود را پی گرفت. هیچ اطلاعی به جز چندین مشاهدۀ سطحی و بسیار محدود به ما نرسیده است. یاسنِوا نوشت:«او کل روز را صرف مطالعۀ مارکس می کرد، خلاصه نویسی، رونویسی عبارات، یاداشت های شتاب­زده؛ در آن موقع جدا کردن او از کارش دشوار می نمود».

خلاصه نویسی های لنین از کاپیتال به دست ما نرسیده است. تنها مبنا برای باسازی کار این قهرمان جوان دربارۀ مارکس، یادداشت هایی است که او طی مطالعات خود در سال های بعد جمع آوری کرد. زمانی که ولادیمیر هنوز در دبیرستان بود، همواره نوشته های خود را ابتدا با تدوین یک نقشۀ تمام شده آغاز می کرد و سپس آن را با استدلال ها و نقل قول های مناسب تکمیل می نمود. در این فرآیند خلاق، او کیفیتی را به نمایش گذاشت که فردیناند لاسال به درستی از آن به عنوان نیروی فیزیکی تفکر نام می بُرد.

مطالعه، که صرفاً یک تکرار مکانیکی نیست، شامل یک تلاش خلاق، اما از نوع وارونه اش می شود: برای خلاصه کردن کار فردی دیگر، باید چهارچوب و اسکلت­بندی منطق آن را کشف کرد، ضمن آن که دلایل اثبات کننده و توضیحات خسته کننده ای را که به انحراف از موضوع می انجامد، کنار گذاشت. ولادیمیر، مشتاقانه و عمیقاً در امتداد این مسیر دشوار پیش رفت، هر فصل کتاب یا بعضی اوقات حتی یک صفحۀ تنها را همان طور که می خواند و می اندیشید، خلاصه می کرد، و ساختار منطقی، انتقال دیالکتیکی و اصطلاحات را بازبینی می کرد. او با به دست آوردن نتایج، روش را شبیه سازی و درک می کرد. او از پله های سیستم فرد دیگری یک به یک بالا می رفت، به گونه ای که به نظر می رسید خود او دارد آن سیستم را دوباره سازی می کند. همۀ این ها، به صورتی پایدار و محکم در مغز منظم حیرت آوری جای می گرفت که در زیر گنبد جمجمه اش قرار داشت.

مرحلۀ شکل گیری

لنین در باقی زندگی اش هرگز از اصطلاحات سیاسی –اقتصادی روسی که در دورۀ سامارا (۱) درک یا به دقت تشریح کرده بود، جدا نشد. این تنها به خاط لجاجت او نبود، گرچه بالاترین درجه لجاجت فکری، از ویژگی های او بود. به همین دلیل بود که از نخستین سال های جوانی، عادت کرده بود تا انتخاب هایش را موکداً با محاسبه انجام بدهد، بر سر هر اصطلاح در تمام جنبه های مختلف آن تعمق کند تا آن اصطلاح در آگاهی خودش با چرخۀ کامل مفاهیم آمیخته شود.

جلد اول و دوم سرمایه، کتابچه های عمومی ولادیمیر در آلاکایفکا و سامارا بودند، چرا که جلد سوم در آن زمان هنوز وجود نداشت: پیش نویس اولیۀ مارکس برای جلد سوم فقط توسط انگلس سالخورده تنظیم شده بود. ولادیمیر آن چنان سرمایه را خوب خوانده بود که هر بار که به کتاب بر می گشت، ایده های جدیدی را در آن کشف می کرد. اوایل دورۀ سامارا او مجرب شده بود، به طوری که در سال های بعد عادت داشت بگوید با مارکس «مشورت» کردم.

در برابر کتاب های استاد، گستاخی و استهزا خود به خود از روح دگرگون­شدۀ کسی که قادر به عمیق ترین قدردانی ها بود رخت بربست. برای دنبال کردن سیر تکامل اندیشۀ مارکس، برای احساس کردن قدرت مقاومت ناپذیرش، برای کشف نتایج حاصل از عبارات یا ملاحظات فرعی، برای هر بار تجدید ایمان خود به حقیقت و عمق و ژرفای نهفته در طعنه های مارکس و برای سر تعظیم فرود آوردن همراه با قدردانی در برابر این نبوغ بی رحمانه، این کار برای ولادیمیر نه تنها یک ضرورت، بلکه یک شادی بود. مارکس هرگز خواننده ای این چنین دقیق و یا هماهنگ نزدیک به خود نداشت و او همین طور شاگردی بهتر، باهوش­تر و سپاس­گزارتر از ولادیمیر پیدا نکرد.

وُدوسُف نوشت: «برای او مارکسیسم یک عقیده نبود بلکه یک مذهب بود، در او می شود احساس کرد درجه ای از اعتقاد وجود دارد که با یک رویکرد واقعی علمی ناسازگار است». برای یک فرد نافرهیخته ]از قماش ودوسف[ هیچ نوع جامعه شناسی سزاوار عنوان «علمی» نیست، به استثنای آن موردی که حق او را برای تردید و تزلزل، دست­ناخورده باقی بگذارد. مطمئناً، اولیانوف، همانطور که ودوسف خودش شهادت می دهد، «عمیقاً به تمامی اعتراضات مطرح شده در برابر مارکسیسم علاقمند بود و بر روی آن ها تأمل می کرد»؛ اما این کار را «نه برای جستجوی حقیقت»، بلکه صرفاً برای این انجام می داد که در این اعتراضات، اشتباهاتی را « که از پیش به وجودشان متقاعده شده بود» آشکار کند.

عنصری از حقیقت در این خصوصیات وجود دارد، یعنی: اولیانف، مارکسیسم را به عنوان پخته ترین محصول کل تکامل پیشین تفکر بشر پذیرفته بود؛ بعد از دستیابی به این سطح برجسته، او هیچ میلی برای فرود به پایین نداشت؛ او با انرژی سرکش خود از ایده هایش دفاع کرد، ایده هایی که هر روزِ زندگیش را به آن ها عمیقاً فکر کرده بود و آن ها را محک می زد؛ او با بی­اعتمادی ازپیش شکل گرفته، تلاش نادان های خودپسند و عوامِ فضل فروش را درنظر می گرفت تا تئوری «قابل قبول»تری از مارکسیسم را به جایش بگذارد.

تا جایی که به حوزه ای مثل تکنولوژی یا پزشکی بازمی گردد، روزمرگی، تفنن و توسل به سحر و طلسم پزشک قبیله، به حق با دیدۀ تردید نگریسته می شوند؛ اما در حوزۀ جامعه شناسی، همۀ این خصوصیات همواره در پشت نقاب روحیۀ علمی آزاد برجسته می شود. کسانی که تئوری برایشان صرفاً یک بازی ذهنی است، از یک کشف به کشف بعدی جهش می کنند، یا اغلب به تلنباری از خرده ریزهای اکتشافات مختلف، قناعت می کنند و راضی هستند. کسی که تئوری را به عنوان راهنمای عمل می بیند، بی اندازه سخت­گیرتر، موشکاف­تر و متعادل­تر است. فرد شکاکی که در پذیرایی خانه لم داده، می تواند به دور هر از گونه مجازات، پزشکی را دست بیاندازد، اما یک جرّاح نمی تواند در فضای عدم اطمینان علمی زندگی کند. هرچه نیاز یک انقلابی به تئوری به عنوان راهنمای عمل بیش­تر باشد، به همان اندازه در حفاظت از آن هم لجوج­تر و سرسخت­تر است.

در سال ۱۸۹۳ آخرین کتاب «و. ورانتسوف» و «ن دانیلسون» (نیکولایون) ظاهر شد. این دو اقتصاددان پوپولیست با سر سختی حسادت برانگیزی استدلال کردند که توسعۀ سرمایه داری در روسیه غیر ممکن است، درست در زمانی که سرمایه داری روسیه به طور اخص آمادۀ یک جهش شدید رو به جلو بود. این غیر محتمل است که پوپولیست های رو به انقراض آن زمان، اکتشافات دیرهنگام تئوریسین هایشان را به دقت مارکسیست جوان ما در سامارا خوانده باشند. اولیانوف مجبور به شناخت دشمنانش بود و این فقط برای ردّ نوشته هایشان نبود. او بیش از هرچیز به دنبال یقین درونی برای مبارزه بود. درست است که او با روحیۀ جدلی خود واقعیت را مطالعه، و همۀ استدلال های خود را در آن زمان علیه پوپولیسمی که بیشتر از حد عمر کرده بود، معطوف می کرد؛ اما جدل صِرف، به عنوان یک هدف فی نفسه، برای هیچ کسی بیش از این نویسندۀ آتی نوشته های جدلی بیست و دوجلدی، امری بیگانه نبود.

هر چه قدر ولادیمیر بیش­تر به مشکلات انقلاب روسیه برخورد می کرد، بیش­تر با پلخانف آشنا می شد، و همۀ این ها احترامش را به کارهای مهم پلخانف عظیم­تر می ساخت. جاعلین کنونی تاریخ بلشویسم روسی (نظیر پرسنیاکوک)، دربارۀ «تولد خودبه خودی مارکسیسم در خاک روسیه، به دور از هر گونه تاثیر مستقیم از گروه مهاجر و از پلخانف» و باید اضافه کرد به دور از خودِ مارکس که به تمام معنی مهاجر بود، کتاب ها می نویسند؛ و آن ها لنین را به بنیانگذار این « مارکسیسم» اصالتاً روسی تبدیل می کنند که بعد ها از آن تئوری و عمل «سوسیالیسم در یک کشور» درآمد.

آموزۀ تولد خود به خودی مارکسیسم به عنوان «انعکاس» مستقیم توسعۀ سرمایه داری روسیه، خود کاریکاتور زشتی از مارکسیسم است. فرایند اقتصادی، انعکاس خود را در آگاهی «محض» بر تمامی جهل بومی خود پیدا نمی کند؛ بلکه تجلی و نمود خود را در آگاهی تاریخی می یابد که با تمام فتوحات گذشتۀ بشر غنی شده است. مبارزۀ طبقاتی در جامعۀ سرمایه داری ممکن بود که در میانۀ قرن نوزدهم منجر به مارکسیسم بشود، فقط به دلیل این که روش دیالکتیکی به عنوان دستاورد فلسفۀ کلاسیک آلمانی، در آن زمان در دسترس بود؛ فقط به دلیل اقتصاد سیاسی آدام اسمیت و دیوید ریکاردو در انگلستان؛ فقط به دلیل دکترین انقلابی و سوسیالیستی فرانسه که از دل انقلاب کبیرفرانسه برخاست. بنابراین خصلت بین المللی مارکسیسم، از همان مبادی تولد آن به ارث می رسد. رشد قدرت دهقانان متمول (کولاک) در ولگا و توسعۀ متالورژی (فلزشناسی) در اورال، برای آن که مستقلاً همان نتایج علمی را به بار آورند، به طور کامل کفایت نمی کردند. این تصادف صرف نبود که «گروه آزادی کار» در خارج از کشور متولد شود: مارکسیسم روسی، برای اولین بار روشنایی روز را دید، منتها نه به عنوان محصول خود به خود سرمایه داری روسیه (مانند محصولات چغندر قند و پارچه کتان با کیفیت پایین که برای تولیدش ماشین آلات هم باید وارد می شد)، بلکه به عنوان یک مجموعه از کل تجربۀ مبارزۀ انقلابی روسیه همراه با تئوری سوسیالیسم علمی که در غرب سرچمشه می گرفت. نسل مارکسیستی دهۀ نود بر روی پایه هایی که پلخانف گذاشته بود، رشد کرد.

چگونه بینوایان معنوی از لنین «تمجید» می کنند

برای درک سهم تاریخی لنین، نیازی به تلاش برای نشان دادن این نیست که لنین از همان سال های اولیۀ خود، موظف به شخم زدن زمین بکر با گاو آهن خویش بود. «الیساروفا» در یک تکرار طوطی وار از کامنف و دیگران می نویسد: «تقریباً هیچ آثار جامعی در دسترس نبود، برای او مطالعۀ منابع اصلی و استنتاج خودش از آن ها ضروری بود».هیچ چیزی اهانت آمیزتر از این ادعا به پشتکار علمی دقیق لنین نیست که او هیچ ارزشی برای پیشینیان و معلمانش قائل نبود .همین طور این درست نیست که گفته شود در اوایل دهۀ نود، مارکسیسم روسی دارای هیچ آثار جامعی نبود.

انتشارات «گروه آزادی کار» در آن مقطع دایره المعارف مختصری از این گرایش جدید درست کرده بود. پس از شش سال مبارزۀ درخشان و قهرمانانه در برابر تعصبات روشنفکران روسی، پلخانف در سال ۱۸۸۹ در کنگرۀ جهانی سوسیالیسم در پاریس اعلام کرد که « جنبش انقلابی در روسیه به عنوان جنبش طبقۀ کارگر انقلابی می تواند به پیروزی دست یابد. این نیرو وجود دارد و وهیچ راه دیگری برای رهایی نیست». این کلمات، مهم­ترین جمع­بندی کلی از کل دورۀ پیشین را خلاصه می کرد، و بر اساس همین جمع بندیِ یک «مهاجر» بود که ولادیمیر آموزش خود را در ولگا دنبال کرد.

وُدوسف در خاطرات خود می نویسد:«لنین عادت داشت دربارۀ پلخانف و مخصوصاً “اختلافات ما” (کتاب پلخانف) با احساسی عمیق صحبت کند». لنین باید احساسات خود را برای وُدوسف بسیار به وضوح بیان کرده باشد که بعد از گذشت سی سال او هنوز به خوبی آن را به یاد می آورد. قدرت اصلی «اختلافات ما» در برخورد آن با سیاست انقلابی به عنوان امری در پیوند ناگسستنی با مفهوم ماتریالیستی تاریخ و همین طور با تجزیه و تحلیل تکامل اقتصادی روسیه، نهفته است. ولادیمیر بعد از مارکس و انگلس، بیش از همه به پلخانف مدیون بود.

لنین در اواخر سال ۱۹۲۲، ضمن اشارۀ گذارا به اوایل دهۀ نود، نوشت: «بلافاصله پس از این، مارکسیسم، به عنوان یک گرایش، شروع به گسترش کرد، در جهت سوسیال دمکراسی حرکت کرد، جهتی که مدت ها پیش از این در اروپای غربی از سوی گروه آزادی کار اعلام شده بود». این خطوط که خلاصۀ تاریخ تکامل یک نسل کامل است، همچنین شامل بخشی از زندگی نامۀ خود لنین نیز هست. او با آغاز از دکترین اقتصادی و تاریخی در گرایش مارکسیستی، تحت تأثیر ایده های «گروه آزادی کار» به یک سوسیال دمکرات تبدیل شد که از توسعۀ روشنفکران روسیه پیشی گرفت.

تنها بینوایان معنوی می توانند تصور کنند که با نسبت دادن عقاید هرگز نداشتۀ انقلابی به پدر طبیعی لنین، یعنی اولیانفِ مشاورِ دولت، و در عین حال کاستن از نقش انقلابی پلخانفِ مهاجر که خود لنین پدر معنوی اش درنظر می گرفت، از لنین تمجید می کنند.

در کازان، سامارا و آلاکایفکا، ولادیمیر خود را به عنوان یک دانش آموز می دید. اما فقط نقاشان بزرگ در جوانی استقلال خود را با حرکت قلم مو نشان می دهند، حتی وقتی که از استادان قدیمی شان تقلید می کنند، ولی ولادیمیر اولیانف به کارآموزیِ خود چنان قدرت فکر و ابتکار اضافه کرد که دشوار بتوان خط فاصلی بین آن چه که از دیگران فهمیده و آن چه که خود به تفصیل شرح داده بود، کشید. در سال آخر مقدماتی در سامارا، این خط فاصل به طور قطعی محو شد : اینک شاگرد، محقق مستقل می شود.

بحث تاریخی

بحث با پوپولیست ها به طور طبیعی به زمینۀ تحولات جاری کشیده شد، و به ارزیابی این که آیا سرمایه داری رشد خود را در روسیه ادامه می دهد یا خیر، ادامه پیدا کرد. نمودار هایی که نشان دهندۀ تعداد دودکش های کارخانجات، تعداد کارگران صنعتی و همین طور میزان تمایز میان دهقانان بود، معنای خاصی در آن زمان گرفت. برای تعیین پویایی فرآیند لازم، باید اعداد امروز با روز قبل اش مقایسه می شد. در نتیجه آمار اقتصادی به علم العلوم تبدیل شد. ستون های آمار و ارقام، کلید رمز و راز سرنوشت روسیه و روشنفکران و انقلاب آن بود. حتی سرشماری اسب ها که به صورت دوره ای از سوی حکومت نظامی صورت می گرفت، برای پاسخ به این سؤال به کار گرفته می شد که: چه کسی قوی تر است؟ کارل مارکس و یا کمون روستایی روسیه؟

آمار و ارقام در آثار اولیۀ پلخانف نمی توانست بسیار غنی بوده باشد: آمار «زمستفو» (۲)، با ارزش استثنایی برای مطالعۀ اقتصاد روستا، تنها در دهۀ هشتاد توسعه یافت: علاوه بر این، نشریات حاوی این آمار به ندرت برای یک مهاجری که در آن سال ها تقریباً از روسیه جدا شده بود، قابل دسترسی بود. با این وجود، پلخانف با دقت کامل، جهت عمومی کار علمی را که باید بر اساس داده های آماری پیش گرفته شود، نشان داد. آمارگیران اولیۀ مکتب جدید، این راه را ادامه دادند. «م .آ. هورویچ»، استاد آمریکایی روس تبار، دو مقاله دربارۀ روستاهای روسیه طی سال های ۱۸۸۶ و ۱۸۹۲ منتشر کرد که ولادیمیر اولیانف ارزش بالایی برایشان قائل بود و آن ها را به عنوان الگو انتخاب کرده بود،.لنین هرگزهیچ فرصتی را برای به رسمیت شناختن آثار پیشینیانش از دست نداد.

(۱) سامارا، که از سال ۱۹۳۵ تا ۱۹۹۱ با نام «کوی­بیشف» مشهور بود، ششمین شهر بزرگ روسیه است.

(۲) زمستفو (Zemstvo)، نوعی حکومت محلی که طی دوران رفرم های لیبرال در امپراتوری تزاری از سوی الکساندر دوم، بنیان گذاشته شد.

https://www.marxists.org/archive/trotsky/1936/xx/lenin.htm

لینک مطلب در آرشیو فارسی لئون تروتسکی:

https://marxists.org/farsi/archive/trotsky/works/1936/chegune-lenin-marx-khand.htm

آرام نوبخت

از بنیان‌گذاران «گرایش بلشویک لنینیست‌های ایران» و ساکن انگلستان.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

4 + 4 =