بنیادگرایی دینی: از میان بحث‌های فیس بوک

Print Friendly, PDF & Email

پرسش: علل رشد بنیاد گرایی اسلامی در منطقه و آلترناتیو چپ در مقابل آن چیست؟

پاسخ:

مختصراً باید اشاره کنم که بنیادگرایی اسلامی در منطقۀ، محصول مستقیم و بلاواسطۀ خود امپریالیزم است. منتها برای نتیجه گیری از این موضوع، باید در مورد علت رشد این پدیده در این جا مکث کنیم

این یک قاعدۀ تاریخی است که هر وقت مبارزۀ طبقاتی با عقبگرد یا سکون رو به رو شده، طبقات حاکم فرصت بیشتری برای تشدید سرکوب و حفظ خود پیدا کرده اند. این شدت سرکوب خود مجدداً به نارضایتی و جنبش های اجتماعی انجامیده. دقیقاً در همین میان، امپریالیزم برای منحرف کردن لایه های معترض از مبارزۀ واقعی علیه سرمایه داری، «تخاصمات» جدیدی خلق می کند.

در همین وضعیت بود که ساموئل هانتیگنتن، کسی به به خاطر نقش مستقیمش در جنگ ویتنام به «قصاب ویتنانم» معروف شده بود، و در دستگاه سیا قرار داشت، با یک تز هوشمندانه وارد صحنه شد: «نبرد تمدن ها». در واقع این تئوری ها دقیقاً برای ایجاد و دامن زدن به تنازعات دینی اختراع شد، و از این جهت بود که واقعاً روح جدیدی به کالبد بنیادگرایی مذهبی (و به ویژه اسلامی) دمید.

بنیادگرایی اسلامی فعلی در واقع اوایل دهۀ ۱۹۵۰ به وجود آمد. سرنگونی رژیم سلطنتی در مصر (۱۹۵۲)، مصادف شد با موج تغییر و تحولات انقلابی در ایران، سوریه، یمن، اندونزی و عراق و سایر کشورها. طغیان در مصر، به ملی کردن کانال سوئز در زمان عبدالناصر، و متعاقباً به جنگ سوئز انجامید که طی آن اسرائیل، بریتانیا و فرانسه به مصر حمله کردند، ولی در نهایت شکست خوردند. پیروزی ناصر و نزدیکی او به شوروی، و رشد جریان های متأثر از ناسیونالیزم عرب در واقع منافع و هژمونی امپریالیزم در منطقه را تهدید می کرد. و زمینه های بروز بنیادگرایی اسلامی را هم باید در همین بستر نگاه کرد.

بنیادگرایی اسلامی در واقعیت امر ایده و طرح اصلی جان فاستر دالس، وزیر امور خارجۀ حکومت آیزن هاور بود. سیا پروژه ای را برای تأمین مالی، پشتیبانی و تقویت گروه های اسلامی افراطی در مقابل جنبش های چپ، ضدّ امپریالیستی و همین طور رژیم های نزدیک به حکومت استالینیستی شوروی به راه انداخت: اخوان المسلمین در خاورمیانه، جماعت اسلامی در آسیای جنوبی و جمعیت نهضت العلما و ماشومی در اندونزی (جالب است که ژاپن در جریان اشغال نظامی اندونزی در سال های ۱۹۴۲-۴۵ با وجود تعطیلی همۀ احزاب، فقط به جنبش محمدیه و نهضت العلما اجازۀ فعالیت دارد و برای «اتحاد» همۀ جنبش های اسلامی حزب «ماشومی» را در سال ۱۹۴۳ تشکیل داد!) این ها تنها چند مورد از سازمان هایی هستند که برای سرکوب جنبش های چپ، مترقی و رادیکال دایر شدند و در تمام کشتارهای امپریالیستی (مثل قتل عام ۱۹۵۶ در اندونزی و ۱۹۷۱ در بنگال) شانه با شانۀ قوا و ارتش های حامی امپریالیزم قرار گرفتند.

در واقع تاریخ معاصر جهان این را به وصوح نشان می دهد که امپریالیزم برای اجرای سیاست «تفرقه بینداز و حکومت کن»، نهایت بهره برداری را از ابزار دین کرده است. مثلاً بریتانیا در سرشماری سال ۱۸۷۲ شبه جزیرۀ هند، به عمد یک ستون ویژه برای مذهب درنظر گرفت. سال ۱۹۰۵، لرد کرزن با همان هدف، بنگال را بر مبنای مذهب تقسیم بندی کرد. بعد از شورش ملوانان در سال ۱۹۴۶، که با اعتصاب عمومی توده ای از کراچی تا مادراس به اوج رسید، بریتانیا به شدت نگران شد که جنبش استقلال در این شبه قاره، در سطح رهایی ملی متوقف نشود، بلکه به انقلابی اجتماعی علیه استثمار پسا-استعماری منطقه مبدل بشود. حتی وقتی «محمد علی جناح» طرح کابینه را مبنی بر یک هند همپیمان، ولی «متحد» پذیرفت، چرچیل سریع وارد عمل شد و تضمین کرد که لعل نهرو می تواند «محمد علی جناح» و دیگر رهبران «اتحادیۀ اسلامی» را به موضع قبلی خودشان، یعنی «جدایی»، بربیانگیزد.

این جدایی بر مبنای مذهب اتفاق افتاد و در این پروسه «پاکستان» اسلامی زاده شد، منتها ۲٫۷ میلیون انسان بی گناه از بین رفتند.

به همین ترتیب جنگ در افغانستان هم در سال ۲۰۰۱، یعنی پس از حملات «۱۱ سپتامبر» آغاز نشد. این مورد هم نزاعی سی و چند ساله بوده است. نزاعی که با عملیات سرّی سیا در تابستان ۱۹۷۸ برای سرنگونی دولت «چپ گرا»ی حزب دمکراتیک خلق افغانستان به رهبری نور محمد ترکی، به عنوان حکومتی که طی کودتایی پیش از مداخلۀ شوروری در سال ۱۹۷۹ روی کار آمد، آغاز شد. این «ثور» یا انقلاب بهاری، باز هم تهدیدی برای منافع امپریالیستی در منطقه به شمار می رفت، و جواب امپریالیزم هم کما فی السابق یک چیز بود: تقویت بنیادگرایی اسلامی.

سیا که با دستگاه اطلاعاتی عربستان سعودی و پاکستان ارتباط داشت، اقدام به جذب، تعلیم و تأمین مالی گروه های اسلامی تندرو کرد. مثلاً «برژینسکی»، مشاور امنیت ملی جیمی کارتر بود که بن لادن را در سال ۱۹۷۸ به «جهاد اسلامی» علیه «کافران کمونیست» جذب کرد (یکی از نخستین اقدامات این جهادیون آلت دست امپریالیزم، یورش به یک مدرسۀ مختلط، به آتش کشیدن آن و مثله مثله کردن مدیر مدرسه بود). به علاوه مهم ترین منبع درآمدی که سیا برای این جهادیون دست و پا کرد، شامل تجارت مواد مخدر، در آمد حاصل از گروگان گیری و سایر جرایم بود.

به همین ترتیب امروز شاهدیم که چگونه طیف وسیعی از نیروهای بنیادگرای اسلامی با کمک مستقیم نیروهای امپریالیستی مسلح شده اند و حتی برخی از این گروه ها از زیر نفوذ و کنترل امپریالیزم هم خارج شده اند و به شکل خودمختار عمل می کنند.

بنابراین روشن است که بنیادگرایی دینی (اسلامی)، ابزار مستقیم امپریالیزم در منطقه برای پیشبرد برنامه هایش بوده است، و هرگونه مبارزۀ ضد امپریالیستی جدا از مبارزه با این بنیادگرایی بی معناست (این دو مبارزه نه با تقدم و تأخر، بلکه همزمان صورت می گیرند)؛ منتها در این نتیجه گیری که ظاهراً مورد توافق همه هست، خود مفهوم «مبارزه» چندان روشن نمی شود. برای مشخص شدن آن باید درنظر داشت که رشد بنیادگرایی مذهبی در عین حال محصول شکست جنبش های چپ و رادیکال انقلابی به دلیل ضربات استالینیزم هم بود. استالینیزم، جنبش کارگری و کمونیستی را با فضاحت تمام به زمین زد، و این در حالی بود که تمام این سال ها دشمن آن، بنیادگرایی دینی در پایین جامعه مشغول رشد و سازماندهی بود. تا زمانی هم که در مقابل امپریالیزم و دولت های سرمایه داری ارتجاعی منطقه، یک بدیل انقلابی وجود نداشته باشد، بنیادگرایی فارغ از مبارزات ایدئولوژیک، به رشد خود ادامه خواهد داد (مثلاً در مصر اخوان المسلمین سال ها با ایجاد بیمارستان، ان جی او، مراکز کمک به نیازمندان و غیره، توانست پایه پیدا کند. واضح است که یک شهروند فقیر مصر، بین نقد مذهب من و بیمارستان اخوان المسلمین، دومی را انتخاب می کند). بنابراین مبارزه با بنیادگرایی و امپریالیزم، در ایجاد آلترناتیو و خط رهبری انقلابی خلاصه می شود. وقتی «چپ» در این حوزۀ اصلی غایب باشد، ناگزیر برای توجیه «موجودیت» خودش مجبور است یک حوزۀ جدید خلق کند (مثلاً حزب فخیمۀ کمونیست کارگری، عموماً تقویت «جنبش برهنگی» و نقد قرآن را که جذاب ترین و بی خطرترین کار ممکن است، انتخاب کرده و گویا اصولاً تشکیل حزب داده اند برای رسیدن به این هدف). بنابراین تمام بحث این است که مبارزه با بنیادگرایی دینی ایجاد یک آلترناتیو انقلابی است که پتانسیل اعتراضی جامعه را کانالیزه کند، و این دقیقاً وظیفۀ کمونیست هاست که حال و روز اسفبارشان در شرایط فعلی جهان نیازی به توضیح ندارد.

آرام نوبخت

 

آرام نوبخت

از بنیان‌گذاران «گرایش بلشویک لنینیست‌های ایران» و ساکن انگلستان.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

− 2 = 8