پایان «کنوانسیون ملی دمکرات ها» و سرخوردگی چپ رفرمیست

Print Friendly, PDF & Email
آرام نوبخت و امید علی­زاده

با خاتمۀ «کنوانسیون ملی دمکرات»ها در همین هفته، دو حزب اصلی سرمایه داری امریکا رسماً کاندیداهای خود را برای انتخابات ریاست جمهوری ۲۰۱۶ برگزیده اند. نه هیلاری کلینتون از حزب دمکرات و نه دونالد ترامپ از حزب جمهوری خواه، هیچ یک در مواجهه با بحران اقتصادی، اجتماعی و سیاسی امریکا راه حلی نداشته اند جز ریاضت اقتصادی، جنگ و تداوم حملات به حقوق دمکراتیک.

کنوانسیون جمهوری خواهان در اوایل همین ماه، با نامزدی میلیاردرِ عقب مانده و شبه فاشیستی مانند ترامپ، نشان دهندۀ یک نقطۀ عطف در گندیدگی و انحطاط سیاست در جامعۀ امریکا است.

دمکرات‌ها و کل هواداران‌شان در دستگاه سیاسی حاکم، از جمله برنی ساندرزِ «سوسیالیست» و «مستقل»، اکنون دست به دامن ترفند سیاسی دیگری شده اند و آن این که تنها راه توقف خطری به اسم «ترامپ»، حمایت از کلینتون است. با این حال در این استدلال همیشگیِ «انتخاب بین بد و بدتر»، فراموش می شود که ترامپ محصول مستقیم همان سیستم سیاسی منحطی است که کلینتون را خلق کرده. سیستمی که جز جنگ‌های بی‌وقفه و رسوایی مالی و بالاترین سطوح نابرابری اجتماعی از دهۀ ۱۹۲۰ چیز دیگری به ارمغان نیاورده است.

این که فردی مثل ترامپ می تواند به شکل مضحکی خود را مخالف وضع موجود جا بزند، ثمرۀ هشت سال حکومت اوباما است: کاهش حقوق و درآمد متوسط، بیکاری مزمن، فقر کودکان، کاهش شاخص امید به زندگی، خودکشی و الی آخر.

گزارش اخیر «مؤسسۀ بروکینگز» به تفصیل رشد و توزیع جغرافیایی تعداد ساکنین محلات شدیداً فقیر را ترسیم می کند. در فاصلۀ سال ۲۰۰۰ و ۲۰۱۰-۲۰۱۴، تعداد ساکنین محلاتی با نرخ فقر بیش از ۴۰ درصد، با تقریباً ۱۱۰ درصد افزایش از ۶.۵ به حدوداً ۱۴ میلیون نفر رسید. از ۴۵ میلیون امریکایی که در فقر به سر می برند، تقریباً ۱۴ درصد (۶.۳ میلیون نفر) اکنون در محلاتی با فقر مطلق زندگی می کنند. ایالت‌های کالیفرنیا و آریزونا در جنوب غربی و ایالت‌های ایندیانا، میشیگان، اوهایو و نیویورک، در صدر بالاترین افزایش تراکم فقر در بین بزرگ‌ترین کلان شهرهای کشور هستند.

بیکاری، مشاغل کم دستمزد و مصادرۀ منازل رهنی در بخش‌های وسیعی از شهرها به چشم می خورند. به خصوص این روند را تمام و کمال در دیترویت می توان دید که با ورشکستگی شهر به مخروبه‌ای مبدل شده است.

این سیاست ها، نابرابری اجتماعی را به بالاترین سطوح خود در تاریخ رسانده اند. مجموع ثروت ۲۰ میلیاردر برتر امریکا معادل است با مجموع ثروت ۱۵۰ میلیون نفر پایینی. رشد نابرابری اجتماعی خود را در شکاف امید به زندگیِ ثروتمندان و فقرا نشان می دهد و رشد حیرت آور شمار اُوِردوز دارو و اپیدمی خودکشی.

همۀ این‌ها محصول سیاست و تصمیمات عامدانۀ هر دو حزب دمکرات و جمهوری خواه بوده است: از کوبیدن میخ آخر بر تابوت رفاهیات در دورۀ بیل کلینتون، تا کاهش‌های عظیم مالیاتی برای ابرثروتمندان در دورۀ بوش تا طرح «اوباماکر» (نابودی نظام بهداشت و درمان) و کاهش دستمزد کارگران صنعت خودروسازی به نصف از سال ۲۰۰۹. سال ۲۰۱۳ یک خانوادۀ معمولی امریکایی ۴۰ درصد کم تر از سال ۲۰۰۷ ثروت داشت. درآمد سالانۀ یک خانوار معمولی ظرف شش سال از ۲۰۰۷ تا ۲۰۱۳، ۱۲ درصد سقوط کرد.

با این وجود اوباما به اندازۀ کافی وقیح بود که مارس امسال در مصاحبه‌ای بگوید «امریکا الآن معرکه است».

دمکرات‌ها در این کنوانسیون نشان دادند که تا چه حد از واقعیت اجتماعی کارگران امریکا دور هستند. تمام سناریوی کنوانسیون طوری به دقت برنامه ریزی شده بود که انتخاب هیلاری کلینتون را به عنوان نخستین زن رئیس جمهور امریکا، امری «تاریخی» معرفی کند. این درست همان روایتِ هشت سال پیش را به یاد می آورد. این که چه طور پیشینۀ نژادی اوباما به عنوان یک «سیاهپوست» برای گرم کردن تنور کارزار انتخاباتی او پیش کشیده شد. اما وضعیت اقتصادی و خشونت سیستماتیک پلیسی علیه سیاهان (علاوه بر سایرین)، پوچی این سیاست‌های هویتی با تمرکز بر نژاد، جنسیت و گرایش جنسی را نشان داد.

هرچند در کنواسیون هرگونه بحث جدی دربارۀ طرح‌های جنگی کنار گذاشته شد، اما ماهیت حکومت احتمالی کلینتون را می توان در تحرکات کنونی‌اش علیه روسیه دید. هواداران کلینتون ترامپ را کارگزار پوتین خطاب می کنند. حتی تلاش شد تا افشای ایمیل‌های کنوانسیون دمکرات‌ها در ویکی لیکس هم به سرویس اطلاعاتی روسیه ارتباط داده شود.

دمکرات‌ها مشغول بازگشت به همان موقعیت تاریخی خودشان به عنوان حزب اصلی میلیتاریسم امپریالیستی هستند. در این بین، «نومحافظه کاران» جمهوری خواهی که خود طلایه دار تهاجم به عراق بودند، همچون گله به کارزار کلینتون سرازیر شده اند. از منظر رده‌های بالای ارتش و محافل تعیین کنندۀ سیاست خارجی، کلینتون مهره‌ای به مراتب قابل اعتمادتر و تهاجمی تر از ترامپ است.

در این میان برنی ساندرز که خیلی زود «انقلاب سیاسی»اش علیه «طبقۀ میلیاردرها» و «وال استریت» رنگ باخت، جلوی پای کلینتون به خاک افتاد. ساندرز در این کنوانسیون به صراحت از کلینتون حمایت کرد؛ درست زمانی که جمعیت زیادی یک صدا او را هو می کند، ساندرز رو به جمعیت می کند و می گوید «وظیفۀ ما الآن دو چیز هست: شکست ترامپ و انتخاب هیلاری کلینتون… هو کردن ساده است، اما سخت تر این هست که وقتی ترامپ سر کار آمد بخواهی به صورت فرزندت نگاه کنی… افتخار می کنم که در کنار هیلاری بایستم». حقارت فردی مثل ساندرز قابل سنجش نیست، اگر تنها به یاد بیاوریم که اسناد ایمیل‌های افشاد شدۀ کنوانسیون، از تخریب‌های پشت پردۀ کارزار ساندرز به دست همین دمکرات هایی پرده برمی دارد که ساندرز به قرار گرفتن در کنارشان «افتخار» می کند. همان طور که بارها توضیح داده شد، ساندرز نه یک فرد تصادفی و مستقل، که در تحلیل نهایی خود نمایندۀ یکی از گرایش‌های بورژوازی حاکم بود. رشد هواداران ساندرز، نه فقط دمکرات ها، که خود او را هم بهت زده کرد. به همین ترتیب سودمندی او هم به سرعت برای دمکرات‌ها اثبات شد. التهاب و فضای دوقطبی جامعۀ امریکا به حدی است که کوچک‌ترین انتقادی به دستگاه دو حزبی حاکم می توانست با اقبال عمومی رو به رو شود. ساندرز بر همین موج سوار شد، اما تمام خشم و اعتراض از پایین را به پشت حزب دمکراتی برد که به لحاظ اعتبار در بین اکثریت مردم پس از هشت سال تجربۀ حکومت اوباما نفس‌های آخر را می کشید. این خدمت بزرگ ساندرز البته بدون مشارکت چپ‌های رفرمیست صورت نگرفت.

گروه «آلترناتیو سوسیالیستی» و در رأس آن خانم «کشما سوآنت» تنها یکی از ده‌ها نمونۀ گرایش‌های چپ رفرمیستی است که خود در این خیانت تاریخی به طبقۀ کارگر دست داشته اند. کشما سوآنت، از اعضای برجستۀ «آلترناتیو سوسیالیستی» و عضو «شورای شهر سیاتل»، خود یکی از حامیان کارزار اولیۀ ساندرز بود که نه فقط در گردهمایی‌های او سخنرانی داشت، بلکه تا حدّ راه اندازی گروه «جنبش برای برنی» هم پیش رفت.

«آلترناتیو سوسیالیستی» که گروه «جنبش برای برنی» را بنیان گذاشت، در آن مقطع با حرارت نوشت: «نیروی محرکۀ پشت برنی ساندرز، این فرصت واقعی را به ما می بخشد که بتوانیم هر آن کس را که خواهان ساختن یک بدیل واقعی برای ۹۹ درصدی‌ها است گرد هم جمع کنیم. ما می توانیم با ساختن یک نیروی سیاسی سازمان یافته در پس کارزار ساندرز، آن را به مهم‌ترین انتخابات چند دهۀ اخیر تبدیل کنیم… اگر به این شکل متشکل شویم، می توانیم میلیون‌ها نفر را پشت کارزار ساندرز بیاوریم تا پیروزِ سال ۲۰۱۶ شویم. ما می توانیم ساختن یک نیروی جدید، قدرتمند و ماندگار را آغاز کنیم».

اما اکنون که طشت رسوایی ساندرز از بام افتاده است، سوآنت می نویسد که «متأسفانه برنی این استراتژی را کنار گذاشته و خواهان رأی دادن به همان دستگاهی شده است که ما مشغول مبارزه با آن بوده ایم». بله «متأسفانه»! تأسف سوآنت به مخاطب چنین القا می کند که گویا این روند قابل پیش بینی یا اجتناب ناپذیر نبوده است. این در حالی است که ساندرز بهار سال ۲۰۱۵ اعلام کرده بود که از نامزد حزب دمکرات، فارغ از این که چه کسی باشد، حمایت خواهد کرد.

اما سوآنت نه فقط از این روند طبیعیِ «انقلاب سیاسیِ» ساندرز نتیجۀ سیاسی نمی گیرد، بلکه این بار عروسک بنجل برنی ساندرز را بر می دارد و در عوض «جیل اشتاین»، کاندیدای «حزب سبز» را در ویترین می گذارد و می گوید: «به طور مشخص در حال حاضر ما نیاز داریم که گسترده‌ترین حمایت ممکن را برای جیل اشتاین، کاندیدای حزب سبز، فراهم آوریم. کارزار او تداوم آشکار انقلاب سیاسی ما است» و این کارزار می تواند پایه‌ای برای ایجاد «حزب سیاسی توده‌ای ۹۹ درصدی خودمان» باشد.

حزب سبز که الآن وِرد زبان هواداران سابق ساندرز شده است، به یکسان یک حزب سرمایه داری و در تقابل با طبقۀ کارگر و مبارزه برای سوسیالیسم است. سبزها هرجا که به قدرت رسیدند- نظیر آلمان و استرالیا- به سرعت هر چه تمام صلح طلبی خود را کنار گذاشتند و در عوض میلیتاریسم و ریاضت اقتصادی را به آغوش گرفتند.

در بحبوحۀ انتخاباتی که زیر سایۀ اعتراضات اجتماعی فرو رفته، باز هم «گزینۀ» انتخاب بین کلینتون و ترامپ در مقابل مردم امریکا قرار داده می شود. اما رشد جوّ ضدّ سرمایه داری در امریکا و جهان، با مانورهای فرصت طلبانۀ ساندرز و رفرمیست‌های چپ متوقف نخواهد شد. داده هایی که فوریۀ گذشته از سوی «ادارۀ آمار کار» منتشر شد، نقطۀ عطف مبارزۀ طبقاتی در امریکا را به طور کمّی نمایش می دادند. این داده‌ها نشان دهندۀ افزایش ۴۰۰ درصدی تعداد روزهای ازدست رفته در اختلافات کارگری مهم سال ۲۰۱۵ نسبت به سال گذشته هستند. بخش اعظم این افزایش، به دلیل اعتصاب چهار ماهۀ ۵ هزار کارگر نفت در سرتاسر امریکا در آن سال بود.

همۀ این مبارزات، چه اعتصابات باشند و چه اعتراضات اجتماعی، یک رشته موضوعات مرتبط با انقلاب و مسألۀ تسخیر قدرت را طرح می کنند و اصولاً بحثی که نخواهد وارد این رشته مسائل شود هر چیزی است غیر از دخالتگری مارکسیستی.

از زمان بحران مالی ۲۰۰۸، حیات سیاسی جامعۀ امریکا دستخوش تغییرات بسیاری شده است که اعتراضات موسوم به «جنبش اشغال وال استریت» نقطۀ عطف آن بود. این بار نیز بستر مناسبی فراهم شد تا گرایش چپ رفرمیست و همیشه گریزان از طرح موضوعات کلیدی انقلابی، مجدداً الگوی دیگری را به جای حزب پیشتاز انقلابی و تعیین تکلیف نهایی با دولت سرمایه داری قرار دهد. در این تلاش، «۹۹ درصد» به جای مقولۀ «طبقۀ کارگر» قرار گرفت و «حزب ۹۹ درصدی» به جای «حزب پیشتاز طبقۀ کارگر». حتی مفهوم «انقلاب سیاسی» تا به حدی مخدوش و بی‌مایه شد که با کسی مثل برنی ساندرز هم ظرفیت تحقق داشته باشد. گرایش رفرمیستی مطلقاً علاقه‌ای ندارد توضیح بدهد که چرا این الگوهای بدیع به نتیجۀ مطلوب نمی رسند (نه فقط از این توضیح سر باز می زند، بلکه در عوض با سماجت آن را بارها و بارها تکرار می کند که نمونۀ اخیرش الگوسازی از «جنبش شب زنده داری» فرانسه بود). بروز اعتراضات موسوم به ۹۹ درصدی‌ها فرایندی بود که قطعاً باعث رادیکالیزاسیون جامعه و افزایش سطح آگاهی سیاسی‌طبقاتی و به چالش کشیده شدن دستگاه و رسانه‌های جریان اصلی شد و به همین دلیل بدون تردید موضوع دخالتگری یک گرایش مارکسیستی انقلابی بود. اما مسألۀ محوری در این اعتراضات، دخالتگری برای ارتقای یک جنبش ضدّ سرمایه داری به یک جنبش سوسیالیستی آگاهانه است، در حالی که گرایش رفرمیستی برعکس دنباله روی از یک اعتراض خودانگیخته و تبدیل آن را به یک الگوی تغییر در دستور کار قرار می دهد. حتی یک جریان رادیکال هم، چنان چه از پیش تشکیلات اخص خود را شکل نداده باشد، به جای تأثیرگذاری در چنین اعتراضاتی خود به سادگی در آن حل می شود. گسترش کارزار «سوسیالیست» خودخوانده‌ای نظیر برنی ساندرز و تقابل اخیر هواداران سابقش در بین جوانان و کارگران به دلیل حمایت از کلینتون، دست کم نشان دهندۀ چرخش به چپ در جامعه‌ای است که از زمان «مک کارتیسم» به این سو، سوسیالیست‌ها در همۀ عرصه‌هایش زیر ضرب حکومت بوده اند.

اگر نطفه‌های یک حزب انقلابی بسته شده بود، بخش اعظم مباحثی که مطرح شده و بالتبع فراتر از سطح آگاهی موجود جامعه بود، امروز با سطح آگاهی طبقاتی عمومی جامعه انطباق می یافت. به همین ترتیب اگر یک گرایش انقلابی ضمن دخالتگری در فضای انتخاباتی و به خصوص در میان هواداران ساندرز به جای تقویت توهمات از پیش نسبت به خیانت اجتناب ناپذیر ساندرز هشدار داده بود، اکنون به دنبال تجربۀ اخیر رأی دهندگان می توانست در موقعیت رهبری اعتراضات قرار بگیرد.

انحطاط اقتصادی امپریالیسم امریکا از جنگ جهانی دوم به این سو، مواجهه با وخیم‌ترین بحران اقتصادی در قیاس با رکود بزرگ دهۀ ۱۹۳۰، نزاع ژئوپلتیک با دو قدرت سرمایه داری تازه نفس روسیه و چین، دستگاه سیاسی دو حزبی امریکا را وادار خواهد کرد تا بیش تر به سوی گزینۀ ناسیونالیسم اقتصادی، سیاست‌های حمایت گرایی و میلیتاریسم چرخش کند. وقوع حملات تروریستی اخیر (از جمله کشتار کلوب همجنسگرایان در اورلاندو) نیز این بهانه را به دولت می دهد تا با افزایش تجسس شهروندان، تجهیز پلیس و غیره، با اسم رمز «مبارزه علیه تروریسم» حمله به حقوق دمکراتیک را در داخل شدت ببخشد.

در امریکا نیز درست مانند دیگر نقاط جهان، ما با ترکیب بحران سرمایه داری و بحران رهبری انقلابی رو به رو هستیم. پدیدۀ ساندرز نیز جزئی از یک پدیدۀ بین المللی است که با ظهور سیریزا در یونان، پودموس در اسپانیا، جرمی کوربین در بریتانیا و نظایر این‌ها مشاهده کردیم. اگر یک گرایش مارکسیسستی انقلابی نتواند در وضعیت کنونی رشد کند، پس به راستی چه موقعیتی را باید برای رشد متصور باشد؟ این دخالتگری مستلزم تدوین برنامه‌ای انتقالی است، متشکل از مطالباتی که بتواند سطح آگاهی موجود را به آگاهی سوسیالیستی پیوند بزند و به علاوه بروکراسی اتحادیه‌های کارگری را وادار به موضع گیری کند (مبارزه با جنگ؛ اعمال مالیات تصاعدی بر درآمد شرکت‌های بزرگ؛ افزایش حداقل دستمزد ساعتی متناسب با تورم و بهره وری کار؛ ملی سازی بانک‌ها و تبدیل تمامی ابرشرکت ها- مثلاً به ارزش بیش از ۱۰ میلیارد دلار- به بنگاه‌های عمومیِ تحت کنترل دمکراتیک طبقۀ کارگر؛ اختصاص یک برنامۀ چند تریلیون دلاری برای تأمین مشاغل عمومی درخور و بازسازی زیرساخت‌های فرسودۀ کشور؛ دفاع از حقوق دمکراتیک، اعم از بومیان، سیاهان، لاتین تبارها و غیره). از این پس مسأله بر سر دخالت روزمره در تمام جنبش‌های اجتماعی است: از اعتراضات مردمی هواداران سابق ساندرز تا اعتراضات مردم شهر «فلینت» (ایالت میشیگان) به دنبال رسوایی مسمویت به دلیل لوله‌های پوسیدۀ سُربی آب، تا اعتراضات به ورشکستگی و نابودی مشاغل در «دیترویت»؛ از اعتراضات کارگران مخابرات «ورایزن» تا اعتراضات سیاهپوستان به خشونت پلیس؛ از کمپین افزایش حداقل دستمزد تا سازماندهی تظاهرات ضدّ جنگ؛ یک گرایش سوسیالیستی انقلابی، در بستر این شرایط و با دخالتگری هدفمند برای حفظ استقلال سیاسی طبقۀ کارگر است که برای تبدیل شدن به رهبری انقلابی اعتبار پیدا می کند.

۱۰ مرداد ۱۳۹۵

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

81 + = 83