هشتادمین سالگرد انقلاب اسپانیا (بخش اول)

Print Friendly, PDF & Email
تونی سونوآ / برگردان: آرام نوبخت

هشتاد سال پیش، طبقۀ کارگر و دهقانان اسپانیا در برابر استثمار سرمایه داری، فقر مهلک و نیروهای فاشیستی قد علم کردند- این نقطۀ اوجِ سال‌ها مبارزه بود. قدرت بارها در دست آنان قرار گرفت.

ژوئیۀ ۲۰۱۶، یادآور هشتادمین سالگرد یکی از بزرگ‌ترین مبارزات تاریخ طبقۀ کارگر بین المللی است: جنگ داخلی و انقلاب اسپانیا. تحولات اسپانیا در آن مقطع، جنبش کارگری را در سطح بین المللی بیدار کرد، به طوری که هزاران تن برای نبرد با نیروهای فاشیستیِ تحت امر ژنرال فرانکو به بریگادهای بین المللی پیوستند. از بریتانیا، معدنچیان و کارگران بارانداز و ناشران و سایرین برای مبارزه با تهدید فاشیسم سر رسیدند. در بین آن‌ها کسانی حضور داشتند مانند «جورج اوروِل»، نویسندۀ سوسیالیست و «جک جونز»، که بعدها در دهۀ ۱۹۷۰ به رهبر چپ­گرای اتحادیۀ نیرومند «کارگران حمل نقل و بخش عمومی» (پیشگام اتحادیۀ «یونایت») تبدیل شد. پیروزی هیتلر و نازی‌های آلمان در سال ۱۹۳۳، پیروزی فاشیست‌های اسپانیا را به مراتب جدی تر کرده بود.

زخم‌های به جای مانده از این نبرد، هنوز تا به امروز در جامعۀ اسپانیا التیام نیافته اند، از جمله مسألۀ شناسایی مفقودین و اعدام شدگان. کارزار تغییر اسامی خیابان هایی که در مادرید به یاد فاشیست‌ها ثبت شده اند، تصویری است که نشان می دهد این زخم‌ها چه قدر عمیق هستند.

لئون تروتسکی، از رهبران انقلاب ۱۹۱۷ روسیه، اشاره کرده بود که در این نبرد حماسی، طبقۀ کارگر قهرمان اسپانیا می توانست نه یک انقلاب، که ده انقلاب کند. با وجود تلاش‌های تاریخی، انقلاب به طور تراژیکی شکست خورد و فاشیست‌های فرانکو به قدرت رسیدند. رژیمی متوحش روی کار آمد که به مدت چهار دهه ادامه یافت. به طور تقریبی ۲۰۰ هزار نفر در دورۀ جنگ داخلی و همین تعداد در سال‌های پس از آن جان باختند.

اگر انقلاب اسپانیا پیروز شده بود، می توانست مسیر تاریخ اروپا و جهان را تغییر دهد. می توانست مانع قتل عام‌های وحشتناک از پی جنگ جهانی دوم شود. با این وجود، درس هایی حیاتی هستند که می توان از این شکست خونبار برای نسل جدید کارگران و جوانان در مبارزه علیه راست افراطی، نژادپرستی و سرمایه داری گرفت.

انتخاب «جبهۀ خلقی»

فوریۀ ۱۹۳۶، ائتلاف «جبهۀ خلقی» در انتخابات به پیروزی دست یافت. این پیروزی، نه فقط جنبش انقلابی طبقۀ کارگر و دهقانان، که همین طور شورش فاشیستی ارتش را که آغازگر جنگ داخلی خونین بود، از بند رها می کرد. پیروزی «جبهۀ خلقی» به دنبال سال‌ها طغیان و مبارزات کارگران اسپانیا آمده بود. به دنبال پیروزی انتخاباتی احزاب سوسیالیست و جمهوری خواه در سال ۱۹۳۱، پادشاه اسپانیا، «آلفونسو» عزل شد. موجی از اعتصاب به راه افتاد و یک رشته اصلاحات انجام گرفت، اما سرمایه داری کماکان سرنگون نشد. انتخابات ۱۹۳۳ منجر به بازگشت سلطنت طلبان و وارونه شدن اصلاحات سابق شد. اکتبر ۱۹۳۴ خیزش انقلابی با مرکزیت کارگران معدن، «کمون آستوریاس»، درهم شکسته شد. دست کم ۵ هزار تن کشته و ۳۰ هزار تن زندانی شدند. این‌ها منادی فوران رویدادهای انقلابی در دو سال بعدی بود و مشابه با شکست انقلاب ۱۹۰۵ روسیه، که تمرین نهایی برای انقلاب ۱۹۱۷ به شمار می رفت.

«جبهۀ خلقی»، ائتلافی متشکل از «حزب کارگران سوسیالیست اسپانیا»، «حزب کمونیست اسپانیا» و احزاب به اصطلاح «مترقی»، «لیبرال» و جمهوری خواه بود: «چپ جمهوری خواه»، «اتحاد جمهوری خواهان»، «چپ جمهوری خواه کاتالونیا» (حزب خواهر «چپ جمهوری خواه») و سایر احزاب کوچک تر کاتالونیا و گالیسیا، که ناسیونالیست‌های «باسک» نیز به زودی به آن پیوستند. ائتلاف با این نیروهای به اصطلاح مترقی سرمایه داری، نشان داد که چیزی جز یک سیاست کشنده و مرگبار نیست.

تئوری مرحله‌ای فاجعه باری که استالین و انترناسیونال کمونیست در مسکو اتخاذ کرده و به احزاب کمونیست سراسر جهان دیکته شده بود، طبقۀ کارگر اسپانیا را دیر یا زود در خون غرق می کرد. امروز هنوز هم حزب کمونیست و برخی دیگر در طیف چپ همین تئوری را به کار می برند. به این معنی که در کشورهای عقب مانده به لحاظ اقتصادی- مانند اسپانیای آن مقطع که ۷۰ درصد نیروی کارش روی زمین کار می کرد- تا پیش از جهش به سوی معرفی سوسیالیسم، هنوز باید سرمایه داری را تکامل داد.

بنا به این تئوری مرحله ای، ضروری بود که سرمایه داری «مترقی» جلب و از تحریک آن با اتخاذ تمهیداتی که به ظاهر بیش از حد رادیکال باشند، جلوگیری شود. به علاوه به محض این که نیروهای فاشیستی اسپانیا بسیج شدند، ادعا شد که شکست دادن فرانکو در اولویت قرار دارد و این بدان معنی بود که تشکیل بلوکی با سرمایه داری «مترقی» برای جلوگیری از لغزیدن آن‌ها به سمت فرانکو الزامی است. همین سیاست دهه‌ها بعد در دورۀ ائتلاف «اتحاد خلقی» سالودار آلنده (۱۹۷۰-۱۹۷۳) در شیلی، با پیامدهایی به یکسان ویرانگر برای طبقۀ کارگر، به کار گرفته شد.

تئوری‌های مرحله‌ای امروزی

تجارب انقلاب پیروزمند روسیه در اکتبر ۱۹۱۷، نشان داد که سرمایه داری نمی تواند در یک کشور عقب مانده به لحاظ اقتصادی، با جمعیت وسیع دهقانی، تکامل داده شود. طبقۀ سرمادار بی‌رمق بومی این کشورها، تماماً وابسته به بانک‌ها و اقتصادهای قدرت‌های امپریالیستی بود؛ و سرمایه داران و زمین داران خود به طور لاینفکی به یک دیگر پیوند خورده بودند. در چنین وضعیتی، توسعۀ صنعتی و اقتصادی- و همین طور حقوق دمکراتیک و کارگری و حق تعیین سرنوشت ملل- تنها به دست طبقۀ کارگر و با پشتیبانی دهقانان فقیر و با معرفی یک برنامۀ سوسیالیستی برای اقتصاد و ادارۀ دمکراتیک جامعه قابل تحقق بود. این مستلزم پیوند با طبقۀ کارگر اقتصادهای سرمایه داری نیرومندتر و تشکیل یک فدراسیون سوسیالیستی متشکل از این کشورها بود.

هواداران نسخۀ امروزی تئوری مرحله‌ای انقلاب، از جمله برخی در طیف چپ حزب «پودموس»، شکست «سرمایه داری نئولیبرال» را به عنوان گام نخست تشویق می کنند. ایدۀ تخیلی ایجاد یک سرمایه داری «انسانی تر»، در پس این موضع گیری قرار دارد. آن‌ها فراموش می کنند که حتی پایان دادن به خصوصی سازی و ریاضت، هرچند مورد استقبال است، اما به خودی خود به فلاکت، فقر و استثماری که زادۀ نظام سرمایه داری است منجر نخواهد شد. این گفته به خصوص در دورۀ کنونی آشفتگی جهانی، رکود و بحران صحت دارد.

شرایط ترسناک طبقۀ کارگر و فقرا صرفاً با جایگزینی یک مجموعه از سیاست‌های سرمایه داری با مجموعه‌ای دیگر، در عین دست نخورده باقی گذاشتن نظام، حل نخواهد شد. تسلیم و خیانت «سیریزا» در یونان در برابر سیاست‌های ریاضتی دیکته شدۀ اتحادیۀ اروپا، در عمل نشان می دهد که چنین سیاستی به کجا خواهد انجامید. هرچند مبارزه برای هر اصلاح و امتیازِ ممکن به نفع طبقۀ کارگر حیاتی است، اما گر این مبارزه به مبارزه برای سرنگونی سرمایه داری و معرفی آلترناتیو سوسیالیستی وصل نشود، در آن صورت چنین اصلاحاتی نمی توانند ماندگاری داشته باشند.

انقلاب اسپانیا درس هایی فوق العاده مهم برای احزاب چپ جدیدی دارد که این روزها ظاهر می شوند؛ «پودموس» و «اتحاد چپ» در اسپانیا، «دی لینکه» در آلمان و حزب «سوسیالیسم و آزادی» برزیل. ایدۀ پیوستن به ائتلافی با احزاب توده‌ای سابق طبقۀ کارگر- نظیر «حزب کارگران سوسیالیست اسپانیا»، «حزب سوسیال دمکرات» آلمان یا «حزب کارگران» برزیل- مسیری است که به فاجعه ختم می شود. این احزاب تماماً به احزابی کاپیتالیستی مبدل شده و وقتی در حکومت قرار گرفته اند همان سیاست‌های سرمایه دارانه را به اجرا گذارده اند. احزاب جدید با پیوستن به چنین احزابی در حکومت، به عوض هُل دادن آن‌ها به چپ، خود به زندانی ائتلاف هایی در سطح منطقه‌ای و ملی بدل می شوند. همان طور که رویدادهای ۸۰ سال پیش اسپانیا نشان داد، این موضوع تنها مسیر را برای شکست هموار می کند. سقوط «حزب نوبنیاد کمونیست» ایتالیا در سال ۲۰۰۸ که به ائتلاف‌های سازشکار متعددی وارد شده بود، به خوبی درستی این گفته را نشان می دهد.

موج انقلابی

پیروزی انتخاباتی «جبهۀ خلق» اسپانیا در سال ۱۹۳۶، همچون جرقه‌ای برای توده‌ها عمل کرد. توده‌ها منتظر نشدند که حکومت برنامۀ خود را در پارلمان وضع کند، در عوض به خیابان‌ها ریختند و خودشان آن را ظرف ۴۸ ساعت اجرا کردند. مدیرانی که وابستگی یا همسویی هایی با فاشیست‌ها داشتند، از کارخانه‌ها بیرون انداخته شدند. کارگران یک هفتۀ کاری ۴۴ ساعته را معرفی کردند. زمین و کارخانه‌ها اشغال شدند. کارگران اخراجی یا قربانی شده، دوباره به سر کار بازگشتند. تقریباً ۳۰ هزار زندانی سیاسی از زندان‌ها آزاد شدند.

سرمایه داران «لیبرال» تنها خواهان بازگشت به قانون اساسی ۱۹۳۱ بودند و با بالا بردن قیمت‌ها و سایر تمهیدات، تلاش کردند که به لحاظ اقتصادی از خود محافظت کنند. تقریباً ۱۱۳ اعتصاب عمومی محلی ظرف پنج ماه پس از انتخاب «جبهۀ خلقی»، درجۀ آبدیدگی کارگران را نشان می داد! همین موج عظیم انقلابی بود که طبقۀ سرمایه دار را وحشت زده کرد و نه انتخاب «جبهۀ خلقی» به خودی خود.

طی این دوره نیروهای فاشیست، کارفرمایان و زمین داران به توطئه و تدارک مشغول شدند. روز ۱۷ ژوئیه شورش فاشیستی با یک شورش نظامی در مراکش که در دست‌های سربازان مزدور و لژیون‌های مراکشی رها شده بود، آغاز شد. احزاب سرمایه داری در «جبهۀ خلقی» واقعاً نه نمایندۀ طبقۀ سرمایه دار ، بلکه به قول تروتسکی، نمایندۀ «سایۀ» آن بود. سرمایه داران همه با هم به شورش فاشیستی پیوسته بودند تا از منافع خود دفاع کنند. با این حال سایۀ سرمایه داری اسپانیا قرار بود همچون اسب تروا در داخل «جبهۀ خلقی» عمل کند. در همان حال که طبقۀ حاکم با فاشیست‌ها برنامه ریزی می کرد، حکومت تلاش کرد که با توطئه چینان وارد مذاکره شود.

با این حال توده‌ها لحظه‌ای تردید نکردند. کارگران بارسلون به صحنه آمدند. بلافصله با درک تهدید و خطر فاشیست ها، مبارزه را به دست گرفتند. آن‌ها قتل عام «کمون آستوریاس» در سال ۱۹۳۴ و دوسال سرکوب وحشیانه به دنبال آن را تجربه کرده بودند. صدها هزار تن به خیابان‌های سراسر اسپانیا ریختند و دریافت سلاح را برای مبارزه با فاشیست‌ها فریاد زدند؛ اما حکومت از خواست آن‌ها امتناع کرد. اگر تصمیم به عهدۀ حکومت جبهۀ خلقی بود، احتمالاً در برابر شورش نظامی تسلیم شده بود.

اما توده‌ها چنین موهبتی را در اختیار حکومت نگذاشتند. روز ۱۹ ژوئیه، طبقۀ کارگر بارسلون امور را در دست خود گرفت و به نخستین سربازخانه که ارتش در آن مشغول بسیج نیرو بود یورش برد. کارگران با مسلح شدن به پایۀ صندلی و دینامیت به دست آمده از مراکز ساخت و ساز و چند تفگ شکاری و سلاح هایی که از پلیس محلی همسو با خود به دست آورده بودند، با ارتش رو در رو شدند. مبارزۀ شیردلانه و رو کردن به رده‌های پایین سربازان، یک پیروزی تاریخی را رقم زد. «فلیکس مارو» در کتاب برجستۀ خود، «انقلاب و ضدّ انقلاب در اسپانیا»، تعریف کرد که «آن‌ها روز بعد تا ساعت ۲ بعد از ظهر به اربابان بارسلون تبدیل شده بودند». ظرف چند روز، کل کاتالونیا در دست طبقۀ کارگر بود.

این پیروزی در مادرید بازتاب یافت، جایی که حکومت از مسلح کردن کارگران سر باز زده بود. در «مالاگا»، شهر بندری مهمی که بالای مراکش قرار دارد، کارگران به شکل هوشمندانه‌ای اطراف سربازخانه‌ها دیوار آتش به پا کردند تا مانع خروج ارتش شوند. با گسترش جنبش، چهار پنجمِ اسپانیا عملاً تحت کنترل کارگران و دهقانان قرار گرفته و ابتکار عمل از دست سرمایه داران «لیبرال» خارج شده بود.

ادامه دارد

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

+ 52 = 53