اثبات عقاید مارکسیستی در عمل

زمان تقریبی مطالعه متن ۳ دقیقه
پال داماتو / برگردان: آرام نوبخت

در جلسه ای دربارۀ مارکسیسم، فردی سؤال کرد «از کجا می دانید که عقایدتان درست هست؟». سؤال خوبی است. علاوه بر این می شود پرسید تا جایی که بحث نگرش به جامعه و نحوۀ تغییر آن در میان باشد، چه چیزی مارکسیسم را در مقابل سایر دیدگاه ها برجسته می کند؟

از نظر مارکس و انگلس، این مسأله که آیا فلان یا بهمان دیدگاه نسبت به دنیا صحیح هست یا نه، چیزی است که باید بر حسب تجربه محک بخورد. به همین دلیل است که مارکس می نویسد: «این مسأله که آیا اندیشۀ بشر دارای حقیقت عینی است یا خیر، نه یک مسألۀ نظری، بلکه یک مسألۀ کاملاً پراتیک است. انسان باید حقیقت را، یعنی واقعیت و قدرت و این جهانی بودنِ اندیشه اش را در عمل اثبات کند»

کشمکش بر سر حقیقت داشتن یا نداشتن هر تفکر بدون رجوع به دنیای واقعی، «یک بحث کاملاً مدْرسی است».

می توانیم ساعت ها بنشینیم و بحث کنیم که آیا سوسیالیسم- به عنوان مالکیت جمعیِ تولیدکنندگان مستقیم بر ابزار تولید- می تواند از درون صندوق رأی بیرون بیاید یا خیر. اما پاسخ به این سؤال بسیار قبل تر با تجربیات عملی مختلفی داده شده است؛ بارها مشاهده شد که احزاب سوسیالیست بالأخره با موفقیت انتخاب شدند، اما نهایتاً به جای تغییرِ سیستم، این سیستم بود که خودِ آن ها را تغییر داده است. نقش مصالحه جویانه ای که کاندیداهای چپ ایفا می کنند، خود گواه روشنی است در تأیید این تحلیل مارکسیستی که دولت یک هیئت بی طرف و خنثی نیست که مافوق جامعه قرار گرفته باشد، بلکه در عوض ابزار حفظ حاکمیت یک طبقه بر طبقۀ دیگر است.

بنابراین مارکسیسم بسیار متفاوت است از مذهب که از پیروانش می خواهد به عقایدش ایمان بیاورند، و همین طور متفاوت از تخیل گرایان که صرفاً آن چه را که باید وجود داشته باشد در برابر آن چه که وجود دارد قرار می دهند. مارکس و انگلس نوشتند «کمونیسم برای ما … نه یک ایده آل که واقعیت باید خود را با آن منطبق کند، بلکه یک جنبش واقعی است که وضعیت کنونی امور را ملغا می کند».

اساس مارکسیسم، این ایده بود که تضادها و تناقضات طبقاتی و اجتماعی خودِ سرمایه داری- این که هر بار با وجود توسعۀ عظیم ثروت اجتماعی، بحران های اقتصادی عود می کنند و این که مبارزات طبقۀ کارگر بنا به ضرورت مبارزاتی اجتماعی و جمعی هستند و نه فردی- شرایط را برای یک جامعۀ جدید فراهم می کند. بنابراین نقطۀ عزیمت مارکس و انگلس این فرق را دارد: «ما نه از آن چه که انسان ها می گویند، تصور می کنند، می پندارند؛ و نه از انسان ها آن گونه که روایت می شوند، تصور می شوند، پنداشته می شوند، آغاز نمی کنیم تا به انسانی برسیم که از گوشت و خون ساخته شده است».

در عوض «ما از انسان های واقعی و فعال و بر اساس فرایند زندگی واقعی آن ها که نشان دهندۀ تکامل بازتاب ها و پژواک های ایدئولوژیک شان است، آغاز می کنیم». ایده های ما محصولاتی اجتماعی و نه انفرادی هستند.

مقصود این نبود که نمی توان در بارۀ آزادی تا قبل از وجود شرایط تحقق آن ایده هایی داشت یا این که یک رابطۀ مکانیکیِ یک به یک بین ایده های افراد و شرایط مادی زندگی آن ها وجود دارد. با این حال «کسی نمی تواند رها شود» مگر آن که «از خورد و خوراک و آشامیدنی و مسکن و پوشاک با کمیت و کیفیت کافی برخوردار باشد».

در نتیجه به گفتۀ مارکس و انگلس «رهایی، یک امر تاریخی است و نه امری ذهنی».

شاید کسی بگوید که درست است که رفرمیسم هرگز جواب نداده. اما روش شما- یعنی انقلاب جمعی- هم شکست خورد. فقط به روسیه نگاه بندازید. اما حقیقت این است که یک تحلیل ماتریالیستی از شکست انقلاب روسیه به روشنی توضیح می دهد که چرا انقلاب شکست خورد.

سوسیالیسم، بر مبنای وفور باید ساخته شود. اما شرایط وفور در سال ۱۹۱۷ فقط در سطح جهانی وجود داشت و نه در چهارچوب حصارهای یک روسیۀ منزوی. انقلاب می توانست در روسیه آغاز شود، اما باید جای دیگری تمام می شد تا به حدّ کمال برسد. چرا که در مقیاس ملی، شرایط مادی تحقق سوسیالیسم در روسیه وجود نداشت.

همان طور که مارکس در ایدئولوژی آلمانی این مشکل را پیش­بینی کرده بود: «این تکامل نیروهای مولد … یک پیش فرض عملی مطلقاً ضروری است؛ چرا که بدون آن، صرفاً محرومیت و نیاز عمومی می شود؛ و با این نیاز، مبارزه برای مایحتاج مجدداً آغاز خواهد شد و تمامی کثافات کهن ضرورتاً بازخواهند گشت».

آرام نوبخت

از بنیان‌گذاران «گرایش بلشویک لنینیست‌های ایران» و ساکن انگلستان.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

40 − = 37