ملاحظاتی بر مطلب «بلشویک‌ها و اسلام»

زمان تقریبی مطالعه متن ۱۵ دقیقه
آرام نوبخت

مطلب «بلشویک ها و اسلام: حقوق مذهبی» که ترجمۀ فارسی آن در اختیار مخاطبین قرار گرفت، پاره ای موضوعات مهم، و نتایج سیاسی مشخص آن را مسکوت یا مبهم باقی می گذارد که از این رو توضیحات جداگانه ای را ضروری می کند.

هرچند این مقاله توصیف تاریخی جالب و کم­تر شناخته شده ای از وضعیت مسلمانان روسیه پس از انقلاب اکتبر ۱۹۱۷ و موضع بلشویک ها در قبال آنان به دست می دهد، اما در بهترین حالت تنها نیمی از واقعیت را بیان می کند و به این اعتبار، یک سویه و ناگزیر در برخی موارد گمراه کننده است، و این می تواند امروز به سادگی به معنی توجیه نظری-تاریخیِ چرخش به راست طیفی از چپ در دفاع از «حماس»، «حزب الله» لبنان و «رژیم اسد» و غیره تلقی شود. کما این که نویسندۀ آن متن خود متعلق به جریان «حزب کارگران سوسیالیست» بریتانیا است که عملاً با برش از بسیاری از مسائل پایه ای مارکسیستی، تاکنون بارها به چنین موضع گیری هایی درغلتیده است.

نویسندۀ مقاله، در بخشی به اتحاد بلشویک ها و نیروهای اسلام­گرا اشاره می کند. این که ارتش سرخ وارد اتحادهایی با نیروهای پان اسلامیست شد، درست است؛ اما اولاً این اتحادها جنبۀ «نظامی» داشت و ثانیاً وجود شرایط «جنگ داخلی» آن را اجتناب ناپذیر می کرد. جنگ داخلی، با حملۀ قوای کشورهای امپریالیستی و سرمایه داری، و همکاری مستقیم و غیرمستقیم طبقات حاکم محلی و به خصوص زمینداران بزرگ، مهم ترین واکنش برای متلاشی کردن نخستین انقلاب سوسیالیستی جهان و دولت کارگریِ برآمده از آن بود که در نواحی اکثراً مسلمان «آسیای میانه» جریان داشت. بنابراین تمرکز بر موضوع اتحاد رهبران مسلمان و بلشویک ها بدون توضیح اختلافات سیاسی و پیچیدگی های موجود یا چگونگی تلاش بلشویک ها برای جلب مسلمانان به برنامۀ سوسیالیستی، می تواند نتیجه گیری های سیاسی شتابزده و نادرستی برای امروز داشته باشد. این مقاله تلویحاً به خواننده القا می کند که گویا اسلام از آن جهت که اساساً دین مردمِ تحت ستم مستعمرات امپراتوری تزاری بوده، ماهیتاً مترقی تر از سایر ادیان به شمار می رفته و در نتیجه بلشویک ها با مسلمانان برخوردی اساساً متفاوت با دیگران داشته اند. در حالی که لنین و تروتسکی به درستی به حقوق مذهبی تمامی اقلیت های تحت ستم، با حساست و دقتِ تمام برخورد می کردند و این جزئی از رویکرد آن ها نسبت به مسألۀ ملی بود. هدف بلشویک ها در هر مرحله این بود که شکاف ها و اختلافات میان بخش های مختلف طبقۀ کارگر را به حداقل برسانند؛ و می دانستند که برای تحقق این هدف، باید بارها و بارها نشان بدهند که «قدرت شورایی» تنها راه رهایی ملی ملیت های تحت ستم امپراتوری روسیۀ تزاری- یا به بیان لنین «زندان بزرگ ملت ها»- است. این کار انجام شد، بدون این که پرچم وحدت انترناسیونالیستی طبقۀ کارگر زمین گذاشته شود و بدون این که مسألۀ منفعت طبقاتی کارگران قربانی مقولات ملیت یا مذهب شود. در نتیجه هرچند امتیازاتی به نیروهای ناسیونالیست داده شد، اما در آنِ واحد صراحتاً و با شفافیت ضرورت این امتیازات نیز توضیح داده شد و بلشویک ها از تبلیغ برنامۀ سوسیالیستی خود در بین مردم اقلیت های تحت ستم لحظه ای صرف نظر نکردند.

همۀ این اقدامات را باید در بستر خود نگریست. شرایط فعالیت بلشویک ها، به طور استثنایی دشوار بود. با وجود پتانسیل وقوع انقلابات موفق در سایر کشورها، این انقلابات به وقوع نپیوستند و در نتیجه نخستین دولت کارگری، در کشوری واپس مانده به لحاظ اقتصادی و با جمعیت اساساً دهقانی در انزوا رها شد. نهایتاً این عوامل مادی، همان طور که مقالۀ مذکور نیز اشاره می کند، منجر به ظهور استالینیسم و درهم شکسته شدن دمکراسی کارگری شد.

این وضعیتِ فوق العادۀ جدال مرگ و زندگی و شرایطی که بقای انقلاب را به تار مویی بند می کرد، دولت کارگری را وادار به اعطای امتیاز در تمامی حوزه ها کرد. به عنوان مثال سال ۱۹۲۱، در شرایطی که روشن بود پیروزی انقلاب در کشوری دیگر در کوتاه مدت در افق دید نیست و گرسنگی و قحطی فراگیر شده بود، لنین وادار شد که «سیاست اقتصادی نوین» (طرح نپ) را پیشنهاد کند که در حکم عقب نشینی و اعطای امتیازاتی به نفع بازار بود. این دشوارهای مادی عظیم، ناگزیر بر توانایی دولت کارگری به انجام سیاست خود در تمامی حوزه های دیگر نیز تأثیر گذاشت. و این همان جنبه ای است که نمی توان تعمیم داد و به یک الگو یا اصل تبدیل کرد.

رویکرد بلشویک ها نسبت به مسلمانان اساساً از مسألۀ مذهب آغاز نمی شد، بلکه جنبۀ طبقاتی و رابطۀ مذهب با حق تعیین سرنوشت ملل را درنظر می گرفت. اصولاً اتحاد و یکپارچگی کشورها و حلّ مسألۀ ملی، یکی از وظایف اصلی انقلاب بورژوا-دمکراتیک در کنار وظایف محو مناسبات ارضی پیشاسرمایه داری و ایجاد دمکراسی بورژوایی است. این ها وظایفی است که در روسیۀ تزاری، با یک سلطنت مطلقۀ پیشاسرمایه داری، هرگز انجام نشده بود. بلشویک ها به درستی درک می کردند که تکاملِ به تأخیرافتادۀ بورژوازی روسیه به عنوان یک طبقه و هراس آن از رشد جنبش انقلابی طبقۀ کارگر، نه فقط بورژوازی را ناتوان از انجام همین وظایف تاریخی می کند، بلکه سهل است که آن ها را در تقابل با جنبش کارگری، به همکاری با خودِ تزار، ملاکین بزرگ محلی و امپریالیسم وا دارد. در این مقطع اعتقاد به «انقلاب دمکراتیک»، فصل مشترک بلشویک ها و منشویک ها، و اختلاف بر سر «رهبری» انقلاب، وجه تمایز اصلی این دو بود.

در حالی که بلشویک ها هنوز به انقلاب دمکراتیک به رهبری کارگران و دهقانان، و منشویک ها به انقلاب دمکراتیک به رهبری بورژوازی لیبرال روس اعتقاد داشتند، تروتسکی نخستین کسی بود که با تدوین تئوری «انقلاب مداوم»، به این نتیجه می رسد که حل وظایف دمکراتیک تاریخاً به تعویق افتاده نیز به دوش طبقۀ کارگر و متحدین آن در صفوف دهقانان است. دهقانان با وجود وزن و اهمیت بالا در روسیه، به دلیل خصلت ناهمگون و پراکندۀ خود ناتوان از ایفای نقش مستقل بودند و درست به همین دلیل یا به پشت طبقۀ حاکم می رفتند یا به پشت طبقۀ کارگر. تروتسکی توضیح داد که طبقۀ کارگر در عمل نمی تواند در سطح وظایف بورژوا-دمکراتیک متوقف شود، بلکه «بلاانقطاع» وارد وظایف انقلاب سوسیالیستی خواهد شد. این همان نتیجه ای است که لنین نیز بعدها در «تزهای آوریل» ۱۹۱۷ به آن می رسد. در انقلاب اکتبر ۱۹۱۷، طبقۀ کارگر بنا به منطق مبارزه از وظایف بورژوا-دمکراتیک فراتر رفت و مستقیماً وارد انقلاب سوسیالیستی شد.

این وظایف معوقۀ بورژوا-دمکراتیک در قلمروهای امپراتوری روسیه، به مراتب عظیم تر از خود روسیه بودند. هرچند مناطق مختلف، هر یک خصوصیات و ویژگی های مختلف خود را داشتند، اما تصویر کلی از امپراتوری تزاری، عقب ماندگی مفرط اقتصادی، فقر و بافتِ اساساً دهقانی جمعیت بود. اگر در روسیه بورژوازی لیبرال بی رمق و بزدل بود، در بخش اعظم این قلمروها هنوز حتی وجود خارجی هم نداشت. طبقۀ کارگر، اساساً از مهاجرین روس شکل گرفته و اعضای ناچیز بلشویک ها تا پیش از انقلاب نیز اکثراً از همین لایه بود. همۀ این عوامل به طور اخص در آسیای میانه، با جمعیت غالب مسلمانان، به مراتب حادتر بودند. ویژگی های عقب ماندگی فرهنگی و اجتماعی آسیای مرکزی- مثلاً فراگیر بودن ازدواج های مقرر، سنت «شیربها» و غیره- ارتباط چندانی با مسلمان بودن این مناطق نداشت، بلکه نتیجۀ مناسبات اجتماعی و اقتصادی کهنۀ پیشاسرمایه داری موجود بود؛ و به همین دلیل است که در سایر نواحی توسعه نیافته با جمعیت اکثراً مسیحی نیز وضع تفاوت چندانی نداشت.

لنین و تروتسکی به روشنی از مشکلات عظیم دولت کارگری جدید برای آغاز به حل مسألۀ ملی در این مناطق اطلاع داشتند. سلطۀ تزاریسم روس، چیزی بود که مردم این قلمروها عمیقاً لمس کرده بودند و به همین دلیل بود که تا سال ۱۹۱۶ مبارزات خونین و مصممانه ای علیه این ستم به چشم می خورد. در نتیجه نکتۀ بسیار مهم این است که بلشویک ها باید بارها و بارها به این ملیت های تحت ستم تزار نشان می دادند که قدرت شورایی، نه شکل جدیدی از سلطۀ سابق روس، که تنها راه تحقق رهایی ملی آنان است. اثبات این موضوع، یکی از وظایف دشوار پیش رویِ بلشویک ها بود.

به همین دلیل قانون اساسی مصوب ژوئیۀ ۱۹۱۸، روشن می کرد که شوراهای محلی بر اساس «سبک خاص زندگی و ترکیب ملی» خود می توانند دربارۀ ورود یا عدم ورود خود به «جمهوری فدراتیو سوسیالیستی روسیه» تصمیم بگیرند. اما قانون اساسی به تنهایی کافی نبود. برای انجام این وظایف بورژوا-دمکراتیک، کمک به تکامل یک فرهنگ ملی نیز که سابقاً هرگز مجال رشد نیافته بود، لازم می نمود. به عنوان مثال پس از دهه ها تحمیل زبان و فرهنگ روسی، استفاده از زبان های محلی و حتی در برخی موارد شکل نوشتاری این زبان ها برای نخستین بار تشویق شد.

بنابراین هیچ تناقضی میان این رویکرد و انترناسیونالیسم بلشویک ها نبود. روسیۀ شوروی تنها با بهترین اشکال نبرد برای رهایی ملی ملیت های تحت ستم بود که می توانست نشان دهد و اثبات کند مسیر رهایی، از مدار طبقۀ کارگر جهان و به خصوص طبقۀ کارگر روسیه می گذرد. با این حال این رویکردی بود که همۀ بلشویک ها درک نمی کردند، و به همین دلیل بخشی از بلشویک ها حمایت از حق تعیین سرنوشت ملل را در تضاد با انترناسیونالیسم می دیدند (دیدگاهی که عملاً آب به آسیاب ناسیونالیسم «روسیۀ کبیر» می ریخت). در عوض دقیقاً رویکرد بسیار ماهرانه و حساس لنین بود که به ملیت های تحت ستم نشان می داد می توانند به طور آزادانه و داوطلبانه به «جمهوری فدراتیو سوسیالیستی روسیه» بپیوندند.

مسلمان نیز از جملۀ گروه هایی بودند که هم از سوی تزار و هم امپریالیسم فرانسه و بریتانیا در سراسر جهان، سرکوب شده بودند. در نتیجه بدیهی بود که حق عبادت و برگزاری مناسک مذهبی، بخش محوری مطالبات مردم مسلمان را شکل می داد. این حقی بود که بلشویک ها نیز به رسمیت می شناختند و همان قدر نسبت به آن حساسیت نشان می دادند که نسبت به سایر ادیان، مانند بودائیسم و مسیحیت غیر ارتودوکس.

با این حال «دیو کراوچ» در مقالۀ خود تا جایی پیش می رود که می نویسد « بلشویک ها رویکرد کاملاً متفاوتی را نسبت به مسیحیت ارتودوکس، یعنی مذهب مستعمره نشینان متوحش و مبلغین مذهبی روس، در پیش گرفتند» و برای اثبات این گفته، اضافه می کند که «بیش از ۱۵۰۰ روس به خاطر باورهای سفت و سخت مذهبی خود از حزب کمونیست ترکستان بیرون رانده شدند، در حالی که حتی یک ترکستانی به این دلیل اخراج نشد». این ادعا، یک ساده سازی مفرط است. اخراج روس ها، به خاطر تداوم ستم امپراتوری روسیه به اسم انقلاب بود و نه صرفاً به خاطر باورهای مذهبی آنان. کما این که او خود نیز پایین تر اشاره می کند که چگونه برخی از مستعمره نشینان روس، به حزب بلشویک پیوسته بودند، اما به اسم «قدرت شورایی»، همان رویکرد تزاریسم را نسبت به بومیان تداوم می بخشیدند.

البته بلشویک ها درک می کردند که «مسیحیت ارتودوکس» در قلمروهای تحت حاکمیت امپراتوری تزاری، به عنوان یکی از ابزارهای مهم ستم «روسیۀ کبیر» نقشی عمیقاً ارتجاعی ایفا می کرد. با این وجود، مسیحیت ارتودوکس، به خصوص در خودِ روسیه، خصلتی دوگانه داشت: از یک سو ابزار ستم تزار بود، و از سوی دیگر، به بیان کارل مارکس، «آه توده های تحت ستم» در روسیه. لنین وقتی می گوید «ما مطلقاً مخالف تهاجم به باورهای مذهبی هستیم» (عبارتی که در مقالۀ کراوچ نیز به آن استناد شده است)، میلیون ها کارگر و به خصوص دهقان روس را در نظر داشت که هنوز به مسیحت ارتودوکس باور داشتند.

مارکسیسم انقلابی لنین و بلشویک ها هیچ گونه شباهتی با جنایات بعدی استالین نداشت. بلشویک ها از منظر ماتریالیستی و آتئیستی، به درستی از حق افراد برای پیروی از هر نوع آیین مذهبی یا خداناباوری دفاع کردند. این به معنی جدایی کامل کلیسا از دولت بود. مذهب دولتی، یکی از ارکان اصلی جوامع فئودالی و پیشاسرمایه داری بود و سرمایه داری نیز هم­چنان به شکلی تعدیل شده از آن بهره می برد. در روسیه نیز سازوبرگ مسیحیت ارتودکس- مذهب دولتی- به طور بالقوه نیرویی قوی برای ارتجاع بود. اما همین گفته به شکل دیگری در مورد اسلام در جمهوری های اساساً مسلمان نیز صدق می کند. در همان حال که مسیحیت ارتودوکس، مذهبِ ستم استعماری بود و اسلام یک مذهب تحت ستم با حمایت قابل توجه توده های فقیر، اما رهبران بومی نیز از اسلام به عنوان ابزاری در خدمت ضدّ انقلاب استفاده کردند. به علاوه جدایی کلیسا از دولت در آسیای میانه، نه فقط در مورد مسیحیت ارتدوکس، که در مورد اسلام نیز به کار گرفته شد. به بیان دیگر آن چه که صورت گرفت، جدایی دین به طور کلی از دولت بود. بلشویک ها این رویکرد را با علم به این پیش گرفتند که با بخش هایی از مسلمانان درگیر خواهند شد. به عنوان مثال به دنبال این سیاست برخی والدین و خانواده های مسلمان از فرستادن فرزندان خود به مدرسه امتناع کردند.

بلشویک ها با وجود حمایت از جدایی دین از دولت، بسیار بسیار محتاط و مراقب بودند که این اقدام چنین القا نکند که گویی در حال تحمیل نوعی جامعۀ «روسی» از بالا به آسیانۀ میانه هستند. بنابراین در جاهایی که مردم مدافع دادگاه های شریعت (احکام اسلامی) بودند، بلشویک ها درک می کردند که مخالفت شان با وجود این دادگاه، از زاویۀ مردم هم­چون ستم یا سلطه طلبی روسی تعبیر خواهد شد. این بدان معنی نیست که بلشویک ها سیاست های ارتجاعی پیشاسرمایه داری را که اغلب از سوی دادگاه های شریعت دنبال می شد، می پذیرفتند. اما از طرف دیگر می دانستند که این رویکردهای ارتجاعی نمی تواند یک شبه ملغا شود، بلکه باید به تدریج در طول زمان تغییر کند. به همین دلیل است که یک نظام حقوقی شورایی موازی نیز در آسیای میانه ایجاد کردند تا در عمل برتری آن را نسبت به دادگاه های شریعت نشان دهند. برای محاظفت از حقوق زنان به طور اخص، استفاده از دادگاه های شریعت تنها در جایی مجاز بود که هر دو طرف درگیر، موافق آن باشند. اگر یکی از طرفین از نتیجه ناراضی بود، می توانست به یک دادگاه شورایی عالی تر رجوع کند.

این ها از جملۀ موضوعاتی هستند که در مقالۀ «کراوچ» به طور یک سویه ارائه شده اند. با خواندن این مقالۀ کوتاه، خواننده چنین برداشت می کند که گویا کلّ جمعیت مسلمان آسیای میانه، مترقی و متحد بلشویک ها بوده اند. با وجود مثال های فراوان از رابطۀ مثبت نیروهای مسلمان و بلشویک در این مطلب، تنها در دو جا اشاره ای گذرا به این واقعیت می شود که چنین چیزی همیشه و در همۀ موارد مصداق نداشته است. مثلاً «کراوچ» در پاراگراف نخست می نویسد که اقدامات بلشویک ها «خصومت رهبران محافظه کار مسلمان را نسبت به تغییرات انقلابی برانگیخت»، اما هیچ توضیحی دربارۀ نقش این «رهبران محافظه کار مسلمان» نمی دهد. اشارۀ دوم «جنبش باسماچی» است. اما تقصیر این شورش ضدّ انقلابی اسلامگرا، صرفاً به پای سیاست های استعماری «شورای تاشکند» در دورۀ جنگ داخلی گذاشته می شود.

درست است که در جریان جنگ داخلی، زمانی که پیوند بخش وسیعی از جبهۀ شرق از روسیه قطع شده بود، برخی مهاجرین شووینیست روس به این دلیل از انقلاب حمایت می کردند که آن را بهترین ابزار تضمین تداوم سلطۀ روس می دیدند. سیاست های آنان به اسم انقلاب، ستم تزاری بر مسلمان را ادامه می داد. در تاشکند که بیش از ۹۰ درصد جمعیت آن را مسلمانان شکل می دادند، «شورای تاشکند» تحت رهبری احزاب منشویک و اس.آرها تمام امور خود را به زبان روسی پیش می برد و رهبران بومی را به شکل غیراصولی و شووینیسنی اخراج کرد. این سیاست های ارتجاعی نقش مهمی در شکل گیری جنبش باسماچی داشت. اما اکتبر ۱۹۱۹، رهبری بلشویک ارتباط با تاشکند را از نو برقرار کرد و مانع سیاست های شورای تاشکند شد. تا اوایل آوریل ۱۹۱۸، ۴۰ درصد نمایندگان شورای تاشکند، مسلمان بودند.

با وجود این که پیش داوری ها و تعصبات «روسیۀ کبیر» همچنان باقی بود، بلشویک ها از هر فرصتی استفاده کردند تا نشان دهند که قدرت شورایی، به معنی آزادی ملی و فرهنگی است. همان طور که خود «کراوچ» می نویسد: «مقبره های تاریخی، کتاب ها و اشیای مقدّس اسلامی که تزارها غارت کرده بودند، به مساجد بازگردانده شدند. روز جمعه، روز قانونی باقی کشورهای آسیای میانه اعلام شد». اما هیچ یک از این تمهیدات مانع از آن نشد که «انور پاشا»، ناسیونالیست ترک، در پاییز ۱۹۲۱ به آسیای میانه قدم بگذارد و بلافاصله با پیوستن به جنبش باسماچی، جناح های ناهمگون طایفه ای را به یک نیروهای مسلح یکپارچه در خدمت ارتجاع اسلامی تبدیل کند. همۀ این ها به این خاطر بود که بخشی از مسلمانان به ضدّ انقلاب پیوسته بودند، آن هم نه صرفاً به دلیل جنایات «شورای تاشکند»، بلکه برای به دست آوردن زمین و گسترش قلمرو برای استثمار سایر مسلمانان، یا به عبارت دقیق تر برای منافع طبقاتی خود.

بلشویک ها وظیفۀ خود را ایجاد حدّاکثر اتحاد ممکن طبقۀ کارگر و جلب حمایت دهقانان در پشت آن می دیدند. این بدان معنی بود که بلشویک ها می بایست توده های فقیر دهقان را متقاعد کنند که تحقق هدف آن ها به انقلاب گره خورده است و نه به رهبران ارتجاعی مذهبی.

«کراوچ» توضیح می دهد که چگونه بلشویک ها سعی کردند رهبران ملی بومی شوراها را در دولت های خودمختار جدید التأسیس دخالت بدهند. تأسیس «کمیساریای مسلمانان» به رهبری عموماً مسلمانان غیربلشویک، نمونه ای از این سیاست ها است. اما در عین حال سیاست جذب مردم بومی به «حزب کمونیست» (نام جدید بلشویک ها) نیز وجود داشت که منجر به افزایش سریع شمار اعضای مسلمان شد.

«کرواچ» می نویسد که «بحث هایی جدی دربارۀ شباهت ارزش های اسلامی با اصول سوسیالیستی در جریان بود. شعارهای مردمی آن موقع، شامل “زنده باد قدرت شورایی، زنده باید شریعت!” و “مذهب، آزادی و استقلال ملی!” می شد. هواداران “سوسیالیسم اسلامی” مسلمانان را فراخواندند تا شوراها را دایر کنند».

در این جا نیز او از یک واقعیت بسیار پیچیده، به سادگی هر چه تمام می گذرد و توضیح نمی دهد که موضع بلشویک ها نسبت به این «سوسیالیسم اسلامی» چه بود. هرچند که حزب کمونیست، حزبی مشخصاً مارکسیست و از این رو آتئیست بود، اما اعتقاد مذهبی مانعی در برابر پیوستن به حزب نبود و بسیاری از مسلمان جذب شدند. با این حال این به آن معنی نبود که هر جریان اسلامی به صِرف حمایت از انقلاب می توانست به داخل حزب کمونیست راه پیدا کند. اگرچه اتحادهای نظامی کوتاه مدت و موقتی با انواع نیروها صورت گرفت، اما تنها یک سازمان اسلامی در قلمرو شوروی بود که بلشویک ها آن را بر مبنای «برنامه» اش، یک حزب سوسیالیست حقیقی می دانستند: «امت آذربایجانی»، که بعدها به هستۀ حزب کمونیست آذربایجان مبدل شد. سایرین، مانند حزب لیبرال ناسیونالیست قزاق به نام «آلاش اوردا»، با وجود ادعای حمایت از انقلاب، به خاطر برنامه و پایگاه طبقاتی شان پس زده شدند.

به دنبال تلاش برای گسترش رهبری بومیان در درون حزب کمونیست، افراد مختلفی با وجود رویکرد مشخصاً متفاوت با لنین و تروتسکی اجازۀ ورود به حزب می یافتند. مثلاً «میرسعید سلطان غالیف»، که پس از پیوستن به حزب کمونیست در نوامبر ۱۹۱۷ به سرپرست «کمیساریای مرکزی مسلمین» تبدیل شد. بنا به استدلال او «تمامی مردم مسلمان تحت استعمار، پرولتر هستند و از آن جا که تقریباً همۀ طبقات در جامعۀ مسلمانان، تحت ستم استعمارگران بوده اند، همۀ طبقات به حق باید “پرولتر” خطاب شوند».

بر این اساس، او مدعی می شد که اثری از مبارزۀ طبقاتی در درون ملل تحت ستم وجود ندارد. در واقع عقاید او، پوششی برای منافع نخبگان حاکم محلی بود. اما رهبری حزب کمونیست نیز علناً و همواره در تقابل با نظرات او موضع گیری می کرد. به عنوان مثال در «تزهایی دربارۀ مسألۀ ملی و مستعمراتی» به صراحت آمده است:

«مبارزه علیه پان اسلامیسم، جنبش پان آسیایی و جریان های مشابهی که مبارزه برای رهایی از امپریالیسم اروپا و امریکا را به تقویت نیروی امپریالیسم، اشرافیت، زمینداران بزرگ، روحانیون و غیره در ترکیه و ژاپن پیوند می دهند، ضروری است».

و اضافه می کند: «ضروری است که علیه تلاش برای پوشاندن ردای کمونیستی بر تن جنبش های انقلابی رهایی بخش کشورهای عقب مانده که در واقع کمونیستی نیستند، به مبارزه ای قاطعانه دست زد. انترناسیونال کمونیست وظیفه دارد از جنبش انقلابی در مستعمرات حمایت کند، اما تنها با هدف گردآوردن اجزای احزاب پرولتری آتی- احزاب واقعاً کمونیستی و نه اسماً- در تمامی کشورهای عقب مانده و آموزش به آنان برای آگاهی یافتن از وظایف اخص خود، یعنی مبارزه علیه گرایش های بورژوا-دمکراتیک در درون ملت خود».

«کراوچ» با نقل قولی از مانیفست کنگرۀ مردمان شرق، می نویسد که «رهبران بلشویک روس فراخوان به “جنگ مقدس” علیه امپریالیسم غرب دادند». اما آن چه که در این سند گفته شده است، به روشنی و مشخصاً یک محتوای طبقاتی داشت که در نقل قول «کراوچ» مسکوت باقی می ماند: «غالباً فراخوان به جنگ مقدّس را از سوی حکومت های خود شنیده اید، زیر پرچم سبز پیامبر رژه رفته اید، اما همۀ آن جنگ های مقدس شیادانه و تنها در خدمت منافع حاکمین خودخواه شما بودند. و شما، دهقانان و کارگران، پس از این جنگ ها در بردگی و فقر باقی ماندید… اکنون شما را به نخستین جنگ مقدس واقعی برای سعادت خودتان، برای آزادی و زندگی واقعی خودتان فرامی خوانیم!»

در سرتاسر این کنگره، بارها و بارها به ضرورت مبارزه علیه «ملاهای ارتجاعی در بین خودمان» و یکسانی منافع فقرا در شرق با منافع طبقۀ کارگر غرب، اشاره شد.

انقلاب ۱۹۱۷ روسیه، موج نیرومندی بود که بر میلیون ها نفر در سرتاسر جهان تأثیر گذاشت. لنین و تروتسکی به درستی تأکید داشتند که پیوستن به قدرت شورایی، به معنی آزادی مذهبی و رهایی ملی خواهد بود. این رویکرد به خصوص زمانی اهمیت خود را نشان می دهد که تاریخ مشمئزکنندۀ انترناسیوال دوم در حمایت از حاکمیت استعماری را به یاد بیاوریم. با این حال در این رویکرد، به هیچ وجه برنامۀ سوسیالیستی آن ها تنزل پیدا نکرد. بلکه تأکید شد که راه آزادی نه در اتحاد با بورژوازی ملی، بلکه در اتحاد با طبقۀ کارگر در مبارزه علیه سرمایه داری، امپریالیسم و حامیان آن ها، از جمله روحانیت ارتجاعی، است.

تلاش بلشویک ها در آسیای میانه، جلب جمعیت دهقانیِ اکثراً مسلمانِ درگیر نبرد برای حقوق ملی به سوی انقلاب جهانی و برنامۀ سوسیالیستی بود، و این برای بقای نخستین دولت کارگری فوق العاده اهمیت داشت. امروز وظیفۀ مارکسیست ها برای جلب اقلیت های ملی و مذهبی طبقۀ کارگر به برنامۀ سوسیالیستی از خیلی جهات به مراتب ساده تر از دورۀ بلشویک ها است. بخش زیادی از جمعیت مسلمان جهان هم جزئی از طبقۀ کارگر است. مسألۀ مهم، وجود یک حزب پیشتاز انقلابی حول یک برنامۀ سوسیالیستی است که بتواند با تدوین مطالباتی، مسائل اقلیت های ملی و مذهبی طبقۀ کارگر را به مطالبات سوسیالیستی، سرنگونی دولت سرمایه داری و انقلاب گره بزند و به این ترتیب حول برنامه، تمامی کارگران را بر مبنای منافع طبقاتی آن ها به یک طبقه برای خود تبدیل کند. فقدان یک چنین حزبی است که بیش ترین مشکلات را برای جنبش کارگری در سطح بین المللی به وجود آورده است. سقوط رژیم های استالینیستی اروپای شرقی و اتحاد شوروی در دهۀ ۱۹۹۰، فرصت های نابی را در اختیار سرمایه داری قرار داد؛ هم از حیث تأمین منابع و نیروی کار ارزان و بازار، و هم بهانه ای برای حملات ایدئولوژیک به سوسیالیسم (که عامدانه معادل با رژیم های استالینیستی معرفی می شد).

امروز با عمیق ترین بحران سرمایه داری جهانی در تمام حوزه های اقتصادی، سیاسی، اجتماعی و ایدئولوژیک و رسوایی های همه روزۀ بورژوازی، بار دیگر شاهد عروج اعتراضات و اعتصابات گسترده در همه جا هستیم. از سوی دیگر مداخلات نظامی امپریالیستی و رقابت ها و بلوک بندی رژیم های سرمایه داری منطقه ای، حادترین بحران پناهندگی را از زمان جنگ جهانی دوم رقم زده است که نتیجۀ آن آوارگی و مرگ هزاران انسان و سیل ورود میلیون ها پناهنده به اروپا بوده است. سرمایه داری برای منحرف کردن اعتراضات و خشم اجتماعی تلنبار شده نسبت به این سیستم تامغز استخوان گندیده، از یک سو به جریانات چپ رفرمیست متوسل می شود که در سطح نظری مدت ها است موضوعات «طبقاتی» را به نفع «سیاست های هویتی» (مذهب، ملیت، جنسیت، گرایش جنسی و غیره) کنار گذاشته اند و آماده اند با قدرت گیری، برای بورژوازی ورشکسته وقت تنفس بخرند (نمونۀ برجستۀ آن تجربۀ سیریزا در یونان بود). از سوی دیگر، گرایش راست افراطی سرمایه داری (در قالب جریانات فاشیستی و نئونازی) نیز با مقصر دانستن مهاجرین و پناهندگان عموماً مسلمان، همین وظیفه را به شکلی دیگر انجام می دهند (نمونۀ آن را می توان در پدیدۀ دونالد ترامپ در امریکا یا جنبش «پگیدا» در آلمان دید). در غیاب یک حزب انقلابی، اعتراضات به سادگی می تواند به پشت ارتجاع بنیادگرایی دینی و گرایش های شبه فاشیستی کانالیزه شود و این دو به طور مداوم یک دیگر را تولید و بازتولید می کنند.

یک گرایش مارکسیستی انقلابی از زاویۀ طبقاتی به مسألۀ مذهب و ملیت نزدیک می شود. مذهب یا ملیتی که در یک کشور عامل ستم است، در کشوری دیگر می تواند تحت ستم باشد. کارگر مسلمان به همان شکل استثمار می شود که کارگر غیرمسلمان؛ سرمایه دار مسلمان هم به همان صورت تمام کارگران را فارغ از مذهب و نژاد استثمار می کند که سرمایه دار غیرمسلمان. به عنوان مثال گزارشی که کم تر از سه سال پیش منتشر شده بود، نشان می داد که از جمعیت ۲.۷ میلیونی مسلمانان بریتانیا، ۱۰ هزار میلیونر با دارایی های نقدینه ای به ارزش بیش از ۳.۶ میلیارد پوند وجود داشته اند و بسیاری از این مولتی میلیونرهای مسلمان، از کشورهای ثروتمند نفتی قطر و کویت می آمده اند. تجربۀ جامعۀ شدیداً نابرابر اسرائیل که قرار بود برابری تمامی «یهودیان» را به ارمغان بیاورد، وعده های بی فرجام بورژوازی عرب که قرار بود استقلال «اعراب» را به دست آورد و «امت واحدۀ اسلامی» خمینی و ده ها نمونۀ زندۀ دیگر، همه و همه ورشکستگی راه حل های بورژوازی برای حلّ مسألۀ ملی و مذهبی را نمایش می دهند.

یک گرایش مارکسیستی انقلابی، حقوق دمکراتیک اقلیت های مذهبی و ملی را به رسمیت می شناسد، اما به جای واگذاری مبارزات دمکراتیک به احزاب و دولت های مختلف بورژوایی، آن را به مبارزۀ طبقاتی و برنامۀ سوسیالیستی پیوند می زند.

۲۴ اردیبهشت ماه ۱۳۹۵

آرام نوبخت

از بنیان‌گذاران «گرایش بلشویک لنینیست‌های ایران» و ساکن انگلستان.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

94 − = 91