به نام سوسیالیسم، به کام حکومت های خودکامه

زمان تقریبی مطالعه متن ۷ دقیقه
پال داماتو / برگردان: آرام نوبخت


این که بگوییم بعد از فروپاشی اتحاد شوروی، سؤال دربارۀ چیستی و نوعِ این نظام دیگر بی ربط شده است، درست نیست.

اگرچه سایۀ شوم «سوسیالیسم شوروی» دیگر بر فراز سر جنبش سوسیالیستی نیست، ولی هنوز باید به این پرسش ها پاسخ بدهیم که: ماهیت اتحاد شوروی چه بود؟ آیا واقعاً سوسیالیستی بود یا فقط در اسم؟ آیا پیامد اجتناب ناپذیر اقداماتی بود که انقلابیون روسیه در سال ۱۹۱۷ آغاز کرده بودند یا خیر؟

همین پرسش ها در مورد کشورهایی با ساختار مشابه هم صدق می کند؛ یعنی به عنوان مثال چین و کوبا. این که ما چه طور امروز به این پرسش ها پاسخ می دهیم، تعیین خواهد کرد که آیا مارکسیسم یک دستگاه فکری پویا برای کمک به تغییر جهان است یا بالعکس یک اندیشۀ کهنه و ازکارافتاده.

دفاع از مناسبات اجتماعی هر یک از این جوامع- آن هم با وجود پایین بودن دستمزدها، حقوق اندک کارگران و ممنوعیت همۀ احزاب سیاسی به جز حزب دولتی رسمی- به عنوان نوعی از مناسبات سوسیالیستی، تنها به مسخره گرفتن سوسیالیسم است.

کوبای امروز- دیگر از چین بگذریم که تلو تلو خوران به سوی بازار حرکت کرد- هنوز هم میان برخی از چپ ها یک آلترناتیو در برابر سرمایه داری محسوب می شود. همین جا لازم است بین دفاع از حقّ خودمختاری کوبا در برابر تحریم ها و سایر حملات امریکا به این جزیره و دفاع از نظام اقتصادی و سیاسی کوبا یک تمایز روشن قائل شویم.

صادقانه ترین توصیفات از انقلاب روسیه معترف اند که انقلاب اکتبر به رهبری یک حزب توده ای طبقۀ کارگر صورت گرفت که حمایت و پشتیبانی اکثریت طبقۀ کارگر روسیه را با خود داشت. این انقلاب، قدرت شورایی را مستقر کرد؛ یعنی یک دولت کارگری را بر مبنای شوراهای شکل گرفتۀ کارگران، سربازان و ملوانان در جریان انقلاب فوریه خلق کرد.

اما دولت جدید کارگری به تدریج از نفس افتاد. بروکراسی، از نو ظاهر شد؛ دمکراسی آغاز به محو شدن کرد، و یک فرایند تدریجی آغاز شد که نتیجۀ نهایی اش یک رژیم بروکراتیک جدید بر خلاف خواست و نیت مبتکرین انقلاب بود.

مشکل از کجا بود؟

مارکس زمانی نوشته بود «تکامل نیروهای مولد، پیش فرض عملی مطلق کمونیسم است، چرا که بدون آن، نیاز و احتیاج عمومی می شود و این بدان معنا است که پلیدی های گذشته دوباره باید احیا شوند».

سرمایه داری جهانی شرایط مادّی وفور را برای تبدیل سوسیالیسم به یک امکان واقعی ایجاد کرده بود. با این حال شرایط مادی نه در یک کشور واحد، کم­تر از همه در روسیه، به حدّی وجود نداشت که سوسیالیسم بتواند در انزوا ساخته شود. نیاز و احتیاج فراگیر، یعنی فقر، شرایطی را ایجاد می کند که «پلیدی های کهنه»- نابرابری، تقسیم طبقاتی و ستم- فارغ از خواست کسانی که در تلاش برای تغییر جامعه هستند احیا شوند. این همان دوراهی ای است که پیش روی بلشویک ها قرار گرفت.

اگرچه طبقۀ کارگر اروپا آرام و قرار نداشت و در برخی موارد حتی انقلابی بود، اما هیچ انقلاب موفقیت آمیزی در اروپا رخ نداد که به کمک روسیه بشتابد. حکومت انقلابی با یورش ارتش ضدّ انقلابی «سفیدها»، تهاجم خارجی، گرسنگی و قحطی و سقوط اقتصاد مواجه شد.

جنگ داخلی باعث تخلیۀ سریع جمعیت شهرهای اصلی روسیه و فروپاشی صنعت شد. بسیج و به کارگری ذخایر و منابع کشور، جوانه های ضعیف قدرت کارگری را که انقلاب ایجاد کرده بود، از بین برد. ضرورت بسیج نیروها در جنگِ تمام عیار برای نجات انقلاب، همراه با محرومیت اقتصادی وحشتناک، دمکراسی شورایی را معدوم و آن را با یک ساختار دستوری جایگزین کرد که هرچند باعث پیروزی انقلاب در جنگ داخلی شد، اما این به بهای خفه شدن علت وجودی خودِ انقلاب بود.

چه نوع دولتی در روسیه برخاست؟ این دولت تنها در اسم سوسیالیستی بود. کارگران قدرت را در دست نداشتند. با این حال سرمایه داران و زمینداران قدیم رفته بودند و شکست نظامی آن ها در جنگ داخلی به این معنی بود که قرار نیست برگردند. دولت، تحت حاکمیت یک حزب واحد، مالک ابزار تولید بود.

بسیاری استدلال کردند که به خاطر الغای مالکیت خصوصی و بازار در داخل روسیه، روسیه دیگر سرمایه داری نبود. با این حال روسیه در مدار سرمایه داری جهانی قرار داشت.

بروکراسی حاکم در دورۀ استالین قدرت خود را با تبعید کردن و کشتار اکثریت بلشویک ها، از جمله تروتسکی، تثبیت کرد. این بروکراسی به روشنی یک طبقۀ حاکم جدید بود که ابزار تولید و قدرت دولتی را در کنترل و مُشت خود داشت*.

اما بروکراسیِ حاکم آزاد نبود که هر آن چه می خواهد انجام دهد. بلکه برای تثبیت قدرت، وادار شد که روسیه را به رقیب نظامی غرب تبدیل کند. این به معنی کشیدن شیرۀ طبقۀ کارگر و دهقانان و استفاده از قطره قطرۀ مازاد ثروت برای ایجاد زیرساخت های نظامی روسیه بود.

طبقۀ حاکم بروکراتیک جدید، دوره ای از انباشت دولتی عظیم را برای تحقق این هدف آغاز کرد. این حرکت به سوی انباشت، که از سوی رقبای حکام جدید روسیه به آنان تحمیل شده بود، علامت چرخش روسیه به سوی سرمایه داری دولتی بود.

اگر در روسیه کارگران با انحطاط انقلاب قدرت را از دست دادند، در چین کارگران هرگز قدرتی نگرفته بودند که بخواهند از دست بدهد.

«ارتش سرخ» چین که سال ۱۹۴۹ قدرت دولتی را پس از یک جنگ طولانی چریکی قبضه کرد، اساساً از دهقانان تشکیل شده بود، بی آن که تقریباً کارگری در صفوف آن باشد، و تحت رهبری روشنفکران دِکلاسه قرار داشت. ارتش، به جای هرگونه طبقۀ اجتماعی، به منشأ قدرت انقلابی تبدیل شد.

سیاست های رهبری اصلی حزب، «مائو زدونگ»، به هیچ وجه مارکسیستی نبود- هرچند که مائو از برخی مفاهیم ترمینولوژی مارکسیستی استفاده می کرد- بلکه در عوض ترکیبی از پوپولیسم دهقانی همراه با ناسیونالیسم بود. به گفتۀ مائو، این ارتش سرخ روستایی، بدون حضور تقریباً کارگری در صفوف آن، «ابزار اصلی دیکتاتوری پرولتاریا» بود.

زمانی که ارتش مائو وارد شهرهای اصلی شد با انتشار بیانیه های رسمی، کارگران را تشویق به آرامش و اطاعات از دستورات کرد. اساساً هدف حزب کمونیست چین استفاده از قدرت دولتی برای ایجاد وحدت ملی، اصلاحات ارضی و توسعۀ صنعتی بود، آن هم با دنباله روی از روسیۀ استالین در دهۀ ۱۹۳۰ به عنوان الگوی خود. اتحادیه های کارگری، به بیان «نایجل هریس» (مورّخ)، «به نهاد تبلیغاتی و منضبط مدیریت و دولت» تبدیل شدند.

تفاوت مهم بین ایدئولوژی استالین و مائو این بود که استالین بر رشد اجتناب ناپذیر نیروهای مولد تأکید داشت، اما مائو بر نقش قدرت اراده در دگرگونی جامعه تأکید می ورزید. مردم ترغیب می شدند که برای شکوه و افتخار دولت چین تا جایی که می توانند سخت کار کنند.

مشهورترین نمونۀ این اراده گرایی مائو، «جهش بزرگ به جلو» در سال ۱۹۵۸ بود، زمانی که دولت سیاستی را برای بسیج میلیون ها نفر از مردم در کمون های روستایی برای برای گسترش تولیدات آغاز کرد. تلاش برای پشت سر گذاشتن موانع عینی رشد سریع، تأثیر معکوس داشت و منجر به فروپاشی صنعت و اختلالات عظیم اقتصادی داشت.

گذار چین از دهۀ ۱۹۷۰ از یک اقتصاد سرمایه داری دولتی به اقتصادی که آزادی عمل بیش­تری به سرمایۀ خصوصی می داد، نه نشان دهندۀ گذار از سوسیالیسم به سرمایه داری، بلکه بیانگر تکامل سرمایه داری از یک شکل به شکل دیگر بود.

انقلاب ۱۹۵۹ کوبا، مانند انقلاب مائو، منجر به سرنگونی رژیم دیکتاتوری به دست یک ارتش چریکی شد. مهم­ترین تفاوت در این بود که «ارتش سرخ» مائو صدها هزار نفر عضو داشت، در حالی که شمار اعضای ارتش فیدل کاسترو حداکثر به ۲ هزار نفر می رسید. درست مانند مورد چین، کارگران نقش قابل توجهی در انقلاب کوبا ایفا نکردند. در عوض چریک ها بودند که از «سی­یرا مائسترا» برای قبضه کردن قدرت سر رسیدند، آن هم نه به اسم سوسیالیسم (که بعداً مطرح شد)، بلکه با ایده آل های ناسیونالیستی و پوپولیستی.

این انقلاب بابت اصلاحات ارضی، نظام آموزشی و اقتصادی بسیار محبوب بود، اما توده های کوبایی نه انقلاب را انجام دادند و نه دولت برخاسته از آن را ساختند. برای فیدل، سازمان های توده ای که پس از تسخیر قدرت شکل گرفتند، نقش منبر و مجرایی برای سیاست های او را داشتند و نه ارگان های مبارزۀ توده ای و خودسازماندهی.

همان طور که چه گوارا نوشت، «توده ها با شور و شوق و انضباط بی همتا، وظایف تعیین شدۀ حکومت را، چه در حوزۀ اقتصاد و چه در حوزه های فرهنگ، دفاع، ورزش و غیره، انجام می دهد. ابتکار عمل عموماً در دست فیدل یا رهبری انقلابی است، سپس به مردم توضیح داده می شود تا از آنِ خود کنند».

تنها پس از این که نیروهای فیدل تهاجم «خلیج خوک ها» به رهبری امریکا را در سال ۱۹۶۱ درهم شکستند و خصومت و سیاست های ضدّ انقلابی روزافزون امریکا او را وادار کرد که کنترل اقتصاد را از سرمایه داران کوبایی متخاصم گرفته و به مدار روسیه نزدیک شود، فیدل انقلاب را «سوسیالیستی» اعلام کرد.

سیاست های کاسترو و گوارا همانند مائو اراده گرایانه بودند. «نایجل هریس» می نویسد که چریک ها معتقد بودند «مبارزۀ مسلحانه شرایط عینی را برای کسب قدرت ایجاد می کند و به بیان کاسترو، این شرایط می توانند در “اکثریت عظیم کشورهای امریکای لاتین” ایجاد شوند، اگر بتوان بین چهار تا هفت چریک جان برکف را یافت».

الگوی جنگ چریکی در کوبا موفقیت آمیز بود، منتها فقط در کوبا.

این الگو فرسنگ ها با سیاست مارکس و انگلس که اعتقاد داشتند «دیکتاتوری پرولتاریا» به معنی حاکمیت طبقۀ کارگر است و نه دیکتاتوری یک اقلیت، فاصله داشت.

انگلس در نقد خود به «آگوست بلانکی»، سوسیالیست فرانسوی که معتقد بود انقلاب را یک اقلیت برای توده ها خواهد آورد، نوشت: «از این فرض بلانکی که هر انقلاب را می توان با طغیان یک اقلیت انقلابی کوچک به ارمغان آورد، فی نفسه ضرورتِ یک دیکتاتوری پس از موفقیت این ماجراجویی نتیجه می شود.

این البته یک دیکتاتوری است، اما نه دیکتاتوری یک طبقۀ انقلابی، پرولتاریا، بلکه دیکتاتوری اقلیت کوچکی که انقلاب را انجام داده و خود سابقاً تحت دیکتاتوری یک یا چند فرد سازمان یافته است».

آن چه دربارۀ ایدئولوژی انقلاب های چین و کوبا و همین طور استالین جالب توجه به نظر می رسد، این است که اصول اولیۀ مارکسیسم را وارونه می کنند. برای مارکسیسم، سوسیالیسم تنها به عنوان یک جنبش بین المللی طبقۀ کارگر می تواند پیروز شود. هیچ سوسیالیسمی در یک کشور امکان پذیر نیست.

همان طور که استالین پیش قراول شعار «سوسیالیسم در یک کشور» بود، بنیان سیاست چه، کاسترو و مائو نیز بیش و پیش از هر چیز، توسعۀ ملی بود. برای مارکسیسم، سوسیالیسم تنها از طریق خودرهایی طبقۀ کارگر و توده های تحت ستم قابل تحقق است.

در انقلاب های چین و کوبا طبقۀ کارگر در بهترین حالت یک نقش منفعل داشت، در حالی که کانون تحولات در دست ارتش هایی بود که به اسم طبقۀ کارگر عمل می کردند، طبقۀ کارگری که خود هیچ لحظه ای هرگز نه هرگز قدرت دولتی را تسخیر کرد و نه آن را به دست گرفت.

در مارکسیسم، دولت کارگری- دمکراسی مسلح- یک هیئت موقتی و گذرا با هدف تضمین این است که طبقات حاکم قدیم نمی توانند قدرت با بازپس گیرند. هدف دولت این است که به محض الغای تمایزات طبقاتی، بازنشسته شود.

در روسیۀ استالین، و نسخه های ملی «سوسیالیسم» الهام گرفته از آن، دولت به طور مداوم تقویت می شود. در نتیجه وجود کلّ قدرت، اثبات غیرمستقیم این است که طبقات اجتماعی در این جوامع ملغا نشده اند.

* تحلیل ساختار جامعۀ شوروی پس از تثبیت استالینیسم به عنوان نوعی «سرمایه داری دولتی» و تبدیل بروکراسی حاکم به یک «طبقۀ اجتماعی» و مالک ابزار تولید، نظریه ای است که البته تناقضات خود را دارد و مورد توافق من نیز نیست. مهم­تر از هر چیز نتایج سیاسی حاصل از این تئوری اهمیت دارد که این نیز با فروپاشی شوروی بلاموضوع شده و امروز بیش­تر از جنبۀ کنجکاوی تاریخی قابل بررسی است. تئوری «سرمایه داری دولتی» و نقد آن، یک بحث مجزا و طولانی را می طلبد، با این حال چون موضوع مرکزی این مطلب نیست، مقدمتاً می توان از آن گذشت و این بحث را به آینده موکول کرد- مترجم

آرام نوبخت

از بنیان‌گذاران «گرایش بلشویک لنینیست‌های ایران» و ساکن انگلستان.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

2 + 6 =