پنجاه سال پس از قتل پاتریس لومومبا

Print Friendly, PDF & Email

تام الی / برگردان: آرام نوبخت

پنجاه سال پیش در روز ۱۷ ژانویه، «پاتریس لومومبا»، رهبر مبارزۀ ضدّ استعماری کنگو و اولین نخست وزیر منتخب دمکراتیک این کشور، از زندان خارج و با تأیید ایالات متحدۀ امریکا و بلژیک، در تاریکی شب به دست جوخۀ مرگ تیرباران شد. او ۳۵ سال داشت.

لومومبا و دو تن از همراهان او، «موریس مپولو» و «جوزف اوکیتو»، به درخت بسته شدند و یک به یک با شلیک گلوله به خاک افتادند. چند هفته بعد، با مطرح شدن تردیدهایی دربارۀ روایت اصلی از مرگ لومومبا- این ادعا که او هنگام تلاش برای فرار از سوی روستاییان خشمگین کشته شده بود- بلژیکی ها بازگشتند، اجساد را نبش قبر و پس از مثله مثله کردن، در اسید حل کردند و حتی دندان های لومومبا و گلوله های خارج شده از پیکر او را هم به عنوان یادگاری برداشتند.

بلژیک، که تا سال ۱۹۶۰ بر کنگو حکمرانی می کرد، و ایالات متحدۀ امریکا هرگز قادر نبوده اند خون این جنایت شنیع را از دستان خود پاک کنند. چه در آن مقطع و چه به خصوص امروز، کم­ترین تردیدی وجود داشته که واشنگتن نیروی اصلی در پس اعدام لومومبا بوده است.

این کشتار نه فقط سبعیت و ریاکاری امپریالیسم امریکا را نشان داد، بلکه پوچی به اصطلاح «استقلال» برای ملل افریقایی را تصویر کرد که مرزهای بی معنا و حتی وجودشان به عنوان نهادهای سیاسی مدرن، از تاراج های قدرت های اروپایی نشأت گرفته بود.

لومومبا هرچند سوسیالیست نبود، اما با این خواسته که کنگو باید کنترل ثروت های معدنی وسیع خود را به دست گیرد، سند مرگش را امضا کرد. با قتل او اعتبار تمامی دیگر مللِ به تازگی مستقل شدۀ افریقا نیز رو به تحلیل رفت؛ از این پس رهبران قاره در هر مورد تصمیم گیری می بایست سرنوشت لومومبا را مدّ نظر می داشتند.

در هیچ جایی بیش از کنگو درماندگی استقلال ملی صوری بهتر آشکار نمی شود. دستیار سابق لومومبا، «جوزف موبوتو»، از طریق کودتاهای جداگانۀ مورد حمایت «سی.آی.ای»، در سال های ۱۹۶۰ لومومبا را از قدرت خلع کرد و سپس در ۱۹۶۵ قدرت گرفت. «موبوتو» به عنوان گماردۀ امریکا در مبارزه علیه جنبش های رهایی بخش آفریقای جنوبی، یک حاکمیت «دزدسالار» را بر مسند امور کنگو (که به «زئیر» تغییر نام یافت) قرار داد که تا پیش از برکناری در سال ۱۹۹۷ به دست نیروهای مهاجم اوگاندا و روآندا، نزدیک به ۵ میلیارد دلار را چپاول کرده بود. سرایت بحران رواندا در دهۀ ۱۹۹۰ به کنگو- که خود میراث مرزهای تحمیلی اروپا در منطقه بود- طی یک دهۀ بعدی جان ۵ میلیون نفر را گرفت.

طبقۀ کارگر پُر وزن «جمهوری دمکراتیک کنگو» و جمعیت قبیله ای آن، در فقر وخیم به سر می برند. متوسط امید به زندگی بیش از ۴۶ سال نیست. از هر ۱۰۰۰ تولد زنده، ۱۱۴ نوزاد کنگویی تا دیدن نخستین سال تولد خود زنده نمی مانند؛ ۱۹۵ نوزاد به پنج سالگی نمی رسند. زیرساخت های ناچیزی در این شرایط اسف­بار وجود دارد.

بر مسند این کشورِ چند قومی و چند زبانی با جمعیت ۷۰ میلیونی، یک لایۀ کوچک از مولتی میلیونرهایی قرار دارد که ثروت خود را از طریق برقراری پیوندهایی با آن چه که یکی از فاسدترین حکومت جهان به شمار می آید، و همین طور صادرات ثروت های معدنی کنگو (اورانیوم، مس، طلا، قلع، کوبالت، الماس، منگنز و روی) به شرکت های اروپایی و امریکایی تأمین می کنند.

ظهور پاتریس لومومبا

پارتیس لومومبا در یک خانۀ کاه گِلی و بدون برق در منطقۀ «کاسای» واقع در کنگو بزرگ شد. او که خواندن و نوشتن را در مدارس مذهبی کاتولیک و پروتستان آموخته و با استعدادش چشمان معلمینش را خیره کرده بود، توانست در سال ۱۹۵۴ به منصب کارمندی پُست در «استنلی ویل» («کیسانگانیِ» کنونی) برسد. در همین جا بود که لومومبا با فعالیت برای تشکیل یک اتحادیۀ کارگری و پیوستن به «حزب لیبرال بلژیک» وارد حیات سیاسی شد.

در سال ۱۹۵۷ لومومبا مدیر فروشِ یک آبجوسازی در «لئوپولدویل» («کینشاسا»ی کنونی) شد و بلافاصله پس از این همراه با سایر ملی گرایان، «جنبش ملی کنگو» (MNC) را بنیان گذاشت. «جنبش ملی کنگو» خواهان استقلال از بلژیک و متحد ساختن گروه های قبیله ای متعدد پراکنده در سطح کشور بود.

لومومبا به سرعت خود را به عنوان یک ملی گرای برجستۀ کنگو تثبیت کرد و با وجود حمایت خود از لیبرال های بلژیک، از سوی مقامات به عنوان یک رادیکال خطرناک ارزیابی شد. او به خاطر فصاحت خود شهرت داشت، و از قرار معلوم مردِ جسارت و ثبات عقیده بود. شاید همین که مثل بسیاری از رهبران آفریقا قابل خریدن نبود، موجب شد که مقامات استعماری دستور به بازداشت و حبس او در اکتبر ۱۹۵۹ به خاطر «تحریک به شورش» در «استنلی­ویل» بدهند. لومومبا در زندان شکنجه شد.

با وجود سرکوب، زمان برای جنبش های ملی گرا مساعد بود. به دنبال جنگ جهانی دوم، خیزش انقلابی مردمان مستعمرات نخست در آسیا شکل گرفت و سپس به آفریقا بسط یافت. قدرت های استعماری کهن- بریتانیای کبیر، فرانسه، هلند، بلژیک، اسپانیا و پرتغال- یا تلاش به درهم شکستن جنبش های ضدّ استعماری کردند (مانند فرانسه که در ویتنام و الجزایر شکست خورد)، یا برای حفظ منافع خود رندانه یک استقلال صوری را اعطا کردند (مانند بریتانیا که از طریق تقسیم بندی فرقه ای آسیای جنوبی چنین کرد).

بلژیک در شرایطی که شاهد از دست رفتن کنترل خود بود و با آگاهی به فاجعه ای که گریبان کشور همسایۀ خود، یعنی فرانسه را گرفته بود، در کنفرانسی که ۱۸ ژانویۀ ۱۹۶۰ در بروکسل آغاز شد، با به رسمت شناخته شدن استقلال این مایملک باارزش امپراتوری خود توافق کرد. این توافق قرار بود که اواخر ماه ژوئن، پس از برگزاری انتخابات ملی در ماه مه صورت بگیرد. بلژیک به اجبار «لومومبا» را از زندان برای شرکت در کنفرانس آزاد کرد، چرا که حزب او بیش­ترین آرا را در انتخابات محلی دسامبر ۱۹۵۹ به دست آورده بود. اما او نمی دانست که یک سال بعد به دست تروریست های بلژیک به رگبار بسته می شود.

لومومبا، در نهایت خفت و خواری بلژیک، از انتخابات ۱۱ تا ۲۵ مه به عنوان تنها چهرۀ حقیقتاً ملی در سیاست کنگو سر بیرون آورد. «جنبش ملی کنگو» در حالی که اکثریت را به دست نیاورد، اما از سایر احزاب آرا و کرسی های به مراتب بیش­تری کسب کرده بود. لومومبا به عنوان نخست وزیر انتخاب شد، در حالی که «جوزف کاسا-وُبُو»، رهبر یک حزب اساساً قبیله ای، در نقش پایین تر رئیس جمهور قرار گرفت.

در جشن اعطای استقلال رسمی به تاریخ ۳۰ ژوئن، «بودوئن»، پادشاه بلژیک، در باب مواهب حفظ ساختارهای استعماری موجود برای مردم کنگو داد سخن داد و دورۀ حاکمیت بلژیک را دوره ای کاملاً مفید برای بومیان این کشور معرفی نمود. اما در واقعیت امر بین سال ۱۸۸۵ و ۱۹۰۸، هشت میلیون کنگویی در نظام کار اجباری و ترور سیاسی تحت حاکمیت فردی «لئوپولد»، پدربزرگ «بودوئن» جان باختند.

«لومومبا» در سخنرانی خود با به چالش کشیدن آشکار پادشاه، خشم هیئت بلژیکی را برانگیخت. او دربارۀ استقلال گفت «یک کنگویی که سزاوار این نام باشد، نمی تواند فراموش کند که {استقلال} با نبرد به دست آمد، یک نبرد روزمره، یک نبرد پرتب و تاب و آرمان گرایانه، نبردی که در آن از هیچ محرومیت و رنجی در حق ما چشم پوشی نشد، نبردی که برایش نیرو و خون خود را دادیم. ما به این نبرد، به اشک ها، آتش و خون، عمیقاً افتخار می کنیم. چرا که نبردی باشکوه و به­حق بود؛ پایان دادن به بردگی خفت باری که به زور بر ما تحمیل کردند گریزناپذیر بود».

«ما کارِ طاقت فرسا را شناخته ایم، آن هم در ازای دستمزدهایی که اجازه نمی دهد برای رفع گرسنگی غذای کافی بخوریم، خودمان را بپوشانیم، یا سرپناه شایسته ای داشته باشیم، یا کودکانمان را به عنوان عزیزانمان بزرگ کنیم… ما تمسخر، بی احترامی، و توسری را که صبح و عصر و شب تحمل کرده ایم می شناسیم، چون کاکاسیاه هستیم… ما شاهد تسخیر زمین هایمان به اسم قوانین حقوقی بوده ایم، قوانینی که در واقع تنها زور را محق می داند… ما هرگز قتل عام هایی که بسیارانی را هلاک کرد، سلول های مملو از کسانی را که از گردن نهادن به رژیم ستم و استثمار سر باز زدند، فراموش نخواهیم کرد».

ادامه دارد

 

آرام نوبخت

از بنیان‌گذاران «گرایش بلشویک لنینیست‌های ایران» و ساکن انگلستان.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

9 + 1 =